داستان ها گاهی غیر قابل پیش بینی پیش میروند، نه تنها در نگاه خواننده، بلکه برای نویسنده شان . داستان کاسل و مردم مهربانش نمونه ای از این نوع داستان هاست : آنگاه که در حال نوشتنی و ناگه میبینی ماشین داستان سراییت به ته درهّ ای عمیق سقوط میکند و مجبوری خودت از پنجره  بیرون بیایی و چتر نجاتت را بگشایی و در حالیکه به آرامی سقوط میکنی انفجار ماشین و دود شدن تمام ایده ها و شخصیت پردازی هایت را در ته درّه نظاره کنی و بیاندیشی وسط این بیابان تاکسی کجا گیر می آید ؟

داستان کاسل و مردم مهربانش

پنج سال از آن حوادث گذشته است و حال هر بار که قلم و کاغذی را در کنار هم میبینم میل به نوشتن در مورد ان را را در خودم میبینم . پنج سال تمام از اینکار دست کشیدم ، پنج سال تمام ترسیدم و در آپارتمان کوچکم تنها نشستم و دم نزدم . شاید من هیچ وقت اینرا نمینوشتم. بار ها مینوشتم و هر بار آتشش میزدم و پیش از آنکه خاکستر ها سرد شوند دوباره شروع میکردم به نوشتن . مثل یک نفرین مثل یک انگل که نه میتوانستم از سر خود باز کنمش و نه میتوانستم با وجودش زندگی کنم .

چند روز پیش آقای تورنهیل به من زنگ زد ، با رویی خوش و لحن شیرین همیشگی اش از من خواست دوباره اینبار برای ماموریتی جدید به کاسل برگردم . به او هیچی نگفتم ، گوشی را قطع کردم . لباسم را تنم کردم ، با خونسردی تمام . یک تاکسی گرفتم و به محل کار او رفتم . به دفترش راه یافتم و بدون اینکه سلام کنم دو تیر در مغزش خالی کردم و بعد از پنجره ی اتاقش فرار کردم .

حال دیگر از هیچ چیز نمی ترسم . حال بالاخره میتوانم بنویسم . گرچه فرار کردن از رفقای سابقم که حال در ماشین های پلیس خود تمام شهر را به دنبالم میگردند کار راحتی نیست . حتی یک بند را نمیتوانم بدون بر هم خوردن ارامش و تمرکز بنویسم . اما به هر حال من این را مینویسم . شده است اینجا زیر پل اوتوبان هفتم یا کمی پایین تر بین گندم زار های بلند . بالاخره آنرا تمام و کمال مینویسم و مطمئناً اینبار دیگر آنرا آتش نخواهم زد . چون دیگر آّب از سرم گذشته است .

پنج سال پیش آقای تورنهیل در یک شب بارانی به من زنگ زد و پس از چند هفته بیکاری به من پیشنهاد یک ماموریت داد . با آن لحن شیرینش جوری از آب و هوا و مردم خونگرم شهر کاسل تعریف کرد که من بی برو برگرد قبول کردم و صبح روز بعد یک تاکسی گرفتم و به محل کارش رفتم . همان اتاقی که امروز پر از خون شد ، پنج سال پیش محلی بود که تورنهیل شرایط ماموریت را توضیح داد . گفت یک پیرزن یک هفته پیش به قتل رسیده است و هنوز که هنوز است ، با اینکه پیرزن یک کاسلی بوده است اما هنوز کوچکترین سرنخی از قاتل ندارند . گفت آلت قتاله یک قندیل بلند یخ بوده است که سریعاً ذوب شده ، بدون سرنخ . بعد توضیح داد اونها یه تیم از خبره ترین کاراگاه های سراسر کشور جمع میکنن و از منطقه ی ما هم من برگزیده شده م . من گفتم : « برای یه پیرزن یه تیم از کل کشور جمع میکنن ؟ مگه اون پیرزن کی بوده ؟ ننه ی رییس جمهور ؟ » تورنهیل گفت : « الکی که نیست کاسله ... هیچ قتلی تا به حال در اونجا بیشتر از یک ساعت حل نشده باقی نمونده . » بعد که یک کم فکر کردم فهمیدم آره حق با اونه . خیلی عجیبه که توی کاسل قتلی حل نشده باقی بمونه . خوب کاسل یازده میلیون جمعیت داره و کشت و کشتار توش کم نیست ... اما هر چی باشه اونجا کاسله ... همه همو میشناسن .

کاسل پرجمعیت ترین شهر کشوره اما پایتخت نیست . اونم به خاطر شرایط عجیب غریب و از کنترل خارج شده ش . مردم اونجا همه شغلای پایه دارن ، مثل روستا نشینا ... خبری از کارمند و مشاور املاک نیست . با این خصوصیات دولت خیلی نمیتونه روی کاسل حساب باز کنه . دولت فقط میتونه به کاسل به چشم یه روستا نگاه کنه . یه روستای خیلی خیلی بزرگ . اونجوری که خوندم این شرایط بر میگرده به یه سری رسومات خیلی قدیمی توی کاسل که حدود پنج قرن ازش میگذره . اونها خیلی به مهاجر ها و توریستا روی خوش نشون نمیدادن و سعی می کردن خودشون باشن و خودشون . خوب کاسله دیگه ... اونجا یازده میلیون جمعیت لعنتی داره و اونا همشون همو میشناسن .

چطورشو من درست نمیدونم . از همون پونصد سال پیش رسومات عجیبی داشتن که میخواستن جمعیتشون رو زیاد کنن . هر خانواده یک مرد بود و یک زن و احتمالا دوازده سیزده تا بچه . اکثر وقت بچه ها به شناختن همدیگه میگذره . اونها آموزش های رسمی ای برای شناختن خانواده های اصلی میبینن . من واقعاً نمیتونم درک کنم چطور یه آدم میتونه یازده میلیون آدم دیگه رو بشناسه ، بدونه شغلشون چیه ... عاداتشون چیه ... بچه هاشون کیان ... امّا بالاخره این توانایی عجیبیه که این مردم توی پونصد سال جمع کردن . من حتی یه بار ضرب و تقسیم کردم . نشد که نشد . من خودم اگه میخواستم همه اونا رو بشناسم باید چندین هزار سال وقت میزاشتم . اما اونا خودشون این کار رو تو بیست سال اول زندگیشون انجام میدن . بعد توی بیست و یکی دو سالگی ازدواج می کنن و وارد جامعه میشن .

به هر حال اینا چیزایی بود که در مورد کاسل قبل از اینا خونده بودم و شنیده بودم . توی جایی که همه همدیگرو میشناسن اینکه عامل یه قتل ناشناخته بمونه اونقدر عجیبه که صبح از خواب پا شی و ببینی خبری از خورشید نیست . اکثر قتلارو حتی بچه های پونزده شونزده ساله که آموزششون به پایان نرسیده هم میتونن حل کنن .

ماشینی که به سمت کاسل میرفت یک مینیبوس کوچیک بود . وقتی خواستم سوار شم راننده با تعجب نگام کرد و برام سر تکون داد که چرا داری سوار میشی ؟ گفتم من برای حل پرونده ی یه قتلی دعوت شدم . اینو که گفتم فهمید ماجرا از چه قراریه و گذاشت سوار شم و حتی بهم گفت که کنار دست خودش بشینم . مثل اینکه اون رانندههم که اسمش چارلی بود خودش از اهالی کاسل بوده . خوب وقتی شما یکی از اهالی کاسل رو داری انگار همشونو داری ، این خبر خوبی بود . یعنی میتونستم کلی از ابهاماتم رو توی مسیر با چارلی صحبت کنم .

اما چارلی خیلی علاقه مند به صحبت نبود . یعنی نه اینکه علاقه مند به همکاری نباشه . بلکه هر بار اسم پیرزن رو میاورد اشک تو چشماش جمع میشد و بغض گلوش رو پر میکرد و نمیتونست درس صحبت کنه . ازش پرسیدم : « تو خانم کانر ( همون پیرزن مقتول ) رو میشناختی نه ؟ » یک ذره مکث کردم و فهمیدم سوالم خیلی احمقانه بوده ... اصلاحش کردم : « یعنی باهاش رابطه ی خیلی نزدیکی داشتی ؟ »

چارلی با همون چشمای پر اشک جواب منو داد : « اون مهربون ترین پیرزن کل شهر بود ... مثل مادربزرگ خودم بود. . هنوز طعم آب نبات هاش زیر زبونمه . » سرم رو برگردوندنم عقب . توی مینیبوس حدود چهل تا آدم دیگه بود که همشون اهالی کاسل بودن و داشتن بر میگشتن به کاسل . همشون حرف منو شنیده بودن . همشون سر تکون دادن و جمله ی چارلی رو تایید کردند .

یک کم که به احساسات خودش مسلط شد ( اینکار رو با چند بار فحش داد به قاتل به ثمر رسوند ) شروع کرد اطلاعات خوبی داد . مثل اینکه خانم کانر در جوونی محبوب ترین دختر شهر بوده و حدود پنج میلیون نفر خواستگار داشته . به اصرار پدرش با بزرگترین پسر عموش ازدواج میکنه ( او در مجموع پنجاه و چهارتا پسر عمو داشته که از این پنجاه و چهار تا سی و شش تایشان خواستگارش بودن )  و بعد از اینکه میفهمند خانم کانر نمیتونه بچه دار بشه . او را رها می کند . خانم کانر هم از همون موقع به بعد توی خونه ش به تنهایی زندگی میکنه . تا اینکه یک هفته پیش صبح زود توی همون خونه با یک قطعه ی بزرگ قندیل یخ به قتل میرسه .

ده  کاراگاه خارجی بودیم . ما رو توی اتاق جمع کردند و رییس پلیس شهر رو برای توجیه مون فرستادند . رییس پلیس کلی از حرفای چارلی رو برای ما تکرار کرد و توضیح داد که ما یک هفته برای یافتن قاتل وقت داریم . توی این مدت حقوق خوبی میگیرم و باید هر روز به اونها گزارش تحویل بدیم و درضمن مجوز حمل اسلحه هم داریم . ( اما فقط با سه تیر ) هم چنین یک گوشی همراه که فقط بوسیله اون میشد با داخل کاسل تماس گرفت . اگر هم قاتل رو پیدا میکردیم 10 هزار دلار جایزه میگرفتیم . گفتند بهتره با هم تیم بشیم . آخرش هم برامون آرزوی موفقیت کرد . بعدش هم آزاد شدیم که بریم دنبال کارمون . ما ده نفر که تنها شدیم عده ای شروع کردند و با هم صحبت کردند . احتمالا میخواستند تیم تشکیل بدن. یکی از کاراگاه ها هم اومد سمت من . نمیدونم چی من چشمش رو گرفته بود .

«سلام خوبی ؟ من همفری هستم . از پورتلیر اومدم . » « خیلی هم عالی . من برایانم . از پایتخت . خوشحال شدم . خداحافظ. » و به سمت درب خروجی راه افتادم . اما همفری هم دنبالم راه افتاد « خیلی عجله داری ! صبر کن مرد حسابی ! » من ایستادم « داری دنبال من میای ؟ این کار رو نکن . برو دنبال یکی دیگه . »  « ببین من تو رو میشناسم . قبلاً در موردت خوندم . » « پس باید بدونی که من نمیتونم با کس دیگه ای کار کنم . » همفری فکری کرد و گفت : « اوه اره اینو با تیتر درشت نوشته بودن ! »

و بعد من رفتم . در آن شهر بزرگ و درندشت . بدون اینکه جایی را بشناسم . بدون اینکه جهت های جغرافیایی رو بدونم فقط راه رفتم . همه به من نگاه میکردند . هر کس که از کنارم میگذشت به چشم های من زل میزد . احتمالا فکر میکرد دارد به آلزایمر دچار می شود .

برای شروع باید به سراغ مردم میرفتم.  پس از یک نفر که داشت کنارم راه می رفت پرسیدم : میدونی خونه ی چارلی راننده مینیبوس کجاست ؟ اون مرد لبخند شیرینی زد و گفت : اگه با چارلی کار داری باید بگم الان خونه نیست . تا شب چند دور میره به پایتخت و برمیگرده . راه میرفتیم در کنار هم و صحبت میکردیم « تو و چارلی رفیق هم بودین ؟ » مرد گفت : « نمیشه اسمشو رفاقت گذاشت ، من فقط پنج بار اون رو توی خیابون دیدم . همین »

« راستش من یک سری سوال داشتم که فکر کنم میتونم به جای چارلی از شما بپرسم . » « اوه بله ! شما از اون کاراگاه ها هستیئ ! بله من به سوالتون جواب میدم . تا مگه اون قاتل لعنتی رو ... » از خشم دندان هایش را به هم می فشرد  «... پیدا کنید . »

« پس شما هم با خانم کانر رابطه نزدیکی داشتید ! » « البته ! طعم شکلات هایی که بهمون میداد هنوز زیر زبونمه ! »

« میتونید بگید خونه ش کجاست ؟ » « دقیقاً باید خلاف مسیر فعلیمون حرکت کنید ! »

« اوه ! باید یه تاکسی بگیرم ... اینجا تو خیابون مردم خیلی بد به من نگاه میکنن ! »

« یک کمی طول میکشه تا بفهمیم شما کاراگاهید ... »

« ببینم اینجا شما خیلی غریبه نمیبیند ؟! »

« ببینید آقا توی این شهر کلا 13 نفر غیر کاسلی هستند که ازون سیزده نفر ده نفرشون کاراگاهایی اند که امروز اومدن و سه نفر دیگر هم آقا سفیر خانم آقای سفیر و پسر کوچکشون اند ! »

« سفیر ؟ »

« بله ! سفیر دولت در کاسل ! »

« خیلی ممنونم از اطلاعاتتون . من میرم سمت خانه ی پیر زن . » « براتون آرزوی موفقیت دارم » تاکسی ای کنار خیابان پارک شده بود ... چشمم را گرفت . مرد که هنوز از من جدا نشده بود متوجه نظر من شد : « نه سوار اون تاکسی نشو ... » متعجب گفتم : « چی ؟ »

« اون راننده جیمی پاریکنسونه .... خیلی اخلاق گندی داره ! »

خندیدم . « خیلی ممنون از راهنماییتون . » تاکسی ای دیگر گرفتم و به سمت خانه ی پیر زن رفتم . همانطور که توقعش را داشتم سه کاراگاه دیگر نیز آنجا بودند . چون امیدی به پیدا کردن قاتل نداشتم هیچ حس رقابتی نیز نداشتم . به خانه ی نقلی و کوچک پیرزن رفتم و روی مبلش نشستم و سعی کردم بیاندیشم چه کسی این پیرزن زیبا و مهربان را که چندین نسل را شیفته خود ساخته به قتل رسانده است ؟ چه کسی میتواند از او کینه ای داشته باشد ؟ پنج میلیون خواستگار رد شده وجود داشت ! امّا آنها برای جبران رد شدنشان دهه ها دیر عمل کرده بودند .

در یخچال پیرزن چیزی برای خوردن پیدا نکردم پس از آنجا خارج شدم و به نزدیک ترین رستوران رفتم و غذای سنتی کاسل را سفارش دادم. حرف نداشت . گرچه به کسی توصیه نمیکنم هیچگاه در عمرش به کاسل برود امّا اگر مجبور شدید ورفتید حتماً از غذاهایشان بخورید . مسئول رستوران وقتی فهمید کاراگاهم و دنبال قاتل ، پول غذا رو ازم نگرفت . 

احساس کردم  اینگونه به جایی نخواهم رسید . همفری ناگهان سر و کله اش پیدا شد . بدون سلام جلو آمد و گفت : « ببین شنیدی تو کاسل چیزی به نام سلام وجود نداره ؟ چون مثلا فرض کن توی خیابونی و هر ثانیه یه اشنا از کنارت رد میشه . اونوقت باید روزی یک میلیون بار سلام کنی ! به نظرم تصمیم عاقلانه ای بوده . » گفتم : « جالب . حالا تو هم داری رسم و رسوماتشون رو یاد میگیری و بهشون عمل میکنی  »

« آهان نه ! به این خاطر بهت سلام نکردم چون ازت خوشم نمیاد . » « آهان که اینطور . »

من رفتم . تا مگر از شرش خلاص شوم . دوباره فکرم را میزون کردم بله : اینجوری به جایی نخواهم رسید . آنطور که خوانده بودم در کاسل چیزی به نام ثبت احوال یا کارت شناسایی یا حتی گواهینامه رانندگی وجود نداره . طبیعی به نظر میرسید . فکر کردم قاتل قطعاً یک کاسلی بوده . قطعاً یک نام داشته و یک نام خانوداگی . قطعاً از خانواده ای پر جمعیت بوده و آنطور که بقیه هم معتقد بودن یک مرد بوده . به آلت قتاله فکر کردم . یک قندیل بزرگ و سنگین و تیز که در خون پیرزن آب شده و هیچ سرنخی به جای نگذاشته . اما کجا میشد همچین چیزی را پیدا کرد ؟ یک قندیل بزرگ و تیز ؟ غار یخی ای این اطراف است ؟ عمراً !

چیزی که به ذهنم نرسید دوباره یک رهگذر رو کنار کشیدم و گفتم در مورد خانم کانر چی میدونی ؟ کلی چیز بهم گفت . تنها چیز جدیدی که دستگیرم شد اینبود که پیر زن آخر عمری آلزایمر گرفته بوده و تقریباً دیگر اهالی کاسل رو به خاطر نمی اورده . به همین خاطر بعضیا اون اواخر ازش دلخور شده بودن . ( گفت این بعضیا پونصد و پنجاه هزار نفرن کم کم ) و گفت خودش هم همینطور . یک بار جلو رفته تا با پیرزن خوش و بش کنه و پیر زن نشناختتش !

حوصله ام داشت سر میرفت . با خودم گفتم کاش میشد همه ی این پانصد و پنجاه هزار نفر را اعدام کرد تا دیگر خیالمان جمع شود . امّا برای قتل یک نفر ... کشتن بیشتر از یک نفر ... با عقل جور در نمی آمد . ان هم در شهری که هیچ چیز با عقل جور در نمی آمد .

حدود یک سال بعد ازینکه از کاسل رفتم یک روز در پایتخت یک کاسلی دیدم . اسمش ویکتور هکتور بود و ادعا میکرد میدونه قاتل پیرزن کیه. من با اینکه دیگه به اون پرونده علاقه ای نداشتم اما چون طبق معمول حوصله ام سر رفته بود از اون مرد پرسیدم چی میدونی ؟ او گفت همه چی روی میدونه .

گفت قاتل یک پیرمرد ، که در دوران جوانیش از خانم کانر جواب رد شنیده بوده، بوده است . گفت پیرمرد قصد انتقام داشته و موفق به آن نشده مگر تا زمانی که جنونش تکمیل گردیده . پرسیدم اون آلت قتاله رو از کجا جور کرده است ؟ گفت پیرمرد کامیون حمل گوشت داشته  که روی سقف یخچالش پر بوده از اونجور قندیل ها . به نظر منطقی و قابل حدس می آمد . گفتم تو اینها را از کجا میدانی ؟ گفت در روزنامه ها نوشته بودند . گفتم پس دیگر چه اهمیتی دارد . گفت چیزهای با اهمیت توی رونامه ها پیدا نمیشن . نه ؟ گفتم نه که نمیشن .

بلند شدم و رفتم . به دنبال علاجی برای حوصله ام .

هیچ وقت هم دیگر یک کاسلی ندیدم .

حال پلیس ها دنبال منند .بخاطر قتل رییسم . ممکن است بپرسید چرا او را کشتم . در جواب باید بگویم ،. او مرد خوبی نبود . حوصله ی آدم را سر میبرد . اوه لعنت یه هلیکوپتر بالای سرمه .