سفرنامه

پنجشنبه، آنگاه که کارم با دانشگاه تمام شد، نگاهی در ورای روز ها انداختم و در یافتم دو روز آینده همچون زمینی لم یزرع خالی است. آنقدر تهی و شفاف، که میشد بوضوح از دل آن دو روز، مشغله های جان فرسای هفته بعد را دید.

مدتی را که با دوستان پیاده روی کردم فکر و ذهن و قدم هایم در گروی آنها بود، جایی حوالی مترو که از آنها جدا شدم، دوباره صاحب تمام و کمال آن اعضا گشتم و اندیشیدم که این زمین لم یزرع را با چه گیاهی آباد کنم؟

نقشه مترو همچون میزی پر از کشو های کوچکی که در هر کدام بذر گیاهی آماده برای جوانه زدن است تمام انتخاب های مرا پوشش میداد. و چه چیزی شور انگیز و ماجراجویانه تر از بذر سفر؟ یکی از کشو ها بود که خود دریچه ای به دنیای بسیار بزرگتر بود: ترمینال! از دالان های مترو گذشتم و سرگردان و هاج و واج وارد ترمینال شدم و با منظره ی صد ها اوتوبوس که در هم میچیدند و امثال من را سوار میکردند مواجه شدم. با احتیاط در میانشان قدم زدم... هر اوتوبوس نام شهری را در گوشم میخواند و میگذشت... اگر در چشمان آنها می نگریستم باید جوابگو می بودم. هیچ یک از آن نام ها توجه مرا جلب نکرد. حتی نمیدانستم بعضی از آنها کجای نقشه ی جغرافی اند. اسم ها بدون هیچ ترتیب و نظمی با صداهای نخراشیده فریاد زده میشد. همگی ساکت شید... فقط آنکه باید... سخن بگوید... و ناگهان اسم مطلوب فریاد زده شد. من سرم را بالا آوردم و در چشمان صاحب صدا نگاه کردم. سرعت اوتوبسش را کم کرد و گفت: بپر بالا. آن اسم را تکرار کردم و پرسیدم درست سوار شده ام؟ و او گفت بله...

از پله های اوتوبوس بالا رفتم و آنجا همسفرانم را برای نخستین و آخرین با دیدم. آنها همه از پیش بلیط داشتند، همه میدانستند کجا میروند و کی میروند و برنامه شان چیست... اما من تنها به احساسات آغشته به مکانیابی و زمانسنجی ام تکیه داشتم. اوتوبوس برچسب VIP خورده بود، حال آن که همه ی ما مردمانی معمولی بودیم. بر صندلی چرمی آن جاخوش کردم و سرم را بر شیشه ی سردش تکیه دادم.

اوتوبوس اندکی بعد از شهر خارج شد و به سوی جنوب، آنجا که خورشید ارادت ویژه ای به آن داشت، با سرعتی نه چندان زیاد به حرکتی یکنواخت پرداخت. پیش از آنکه گوشم به صدای خشن موتور اوتوبوس و نوازش باد بر شیشه ها عادت کند، هدفون در گوشم گذاشتم و آنها را به کل حذف کردم. لحظه ای بعد انگار در سیاره ای عاری از اتموسفر هستم و از دور دست ها صدای موسیقی به گوش میرسد. به دور دست ها چشم دوختم.

هوا مساعد بود که خوابی با لذتی غریب به من روی اورد و در حالیکه منظره ی بی حاصل کنار جاده متشکل از خاک نامرغوب و ساختمان های مرده و دیوار های آجری ابرهای تکه تکه و کوه های نصفه به سرعت از نظرم میگذشتند، در برابرش تسلیم شدم و چشم بستم.

بار نخست که چشم گشودم دیگر منظره ای نبود که به جاده وصله پینه شده باشد، اینبار این جاده بود که در خلوص بیابان رخنه کرده بود. جزییات در نظرم تار شد و علاج کار را در این یافتم که باز چشم ببندم. بار دوم چشم که باز کردم زمین به سطح مایل برش خورده از کیکی لایه لایه میمانست. بار بعدی خورشید را گم کردم، بار بعدی اوتوبوس نگه داشت.

توقف، اگاهی ام را به طرز شتاب زده ای از صفر به اوج رساند. صدای باز شدن درب اوتوبوس را که شنیدم برخاستم. این آخرین توقفگاه اوتوبوس نبود و فقط انتخابی بود از میان انتخاب ها. تصمیم عجولانه ای بود اما از پنجره که بیرون را نگریستم مردمی را در انتظار اوتوبوس دیدم، به چهره های شان نگریستم و نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم نزدشان بایستم. خرج مسیر را با شاگرد راننده حساب کردم و پایین پریدم. البته بدنم همچنان در خواب بود. چند قدم را که با رخوت برداشتم توقف کردم. منتظر شدم تا اوتوبوسم برود و اطراف خلوت شود تا ببینم اوضاع از چه قرار است و قدم بعدی در سفرم چه خواهد بود...

کیفیت شهرسازی چنگی به دل نمیزد. ماشین هایی که در آن توقف گاه اطراق کرده بودند وجهه ی خوبی نداشتند، اما حس آشنایی آنجا نظیر نداشت. چند تاکسیران که سرگردانی من را از دور دیده بودند به سمتم امدند، از دور که دیدمشان نگاهم را از آنها گسیختم که بی میلی ام را به آنها نشان بدهم، اما کوتاه نیامدند و تا نزدم پیش امدند : کجا میروی؟ متشکرم تاکسی نمیخواهم. کنار زدمشان و مجددا منظره را نگریستم. خوب بود.

از صفوف تاکسی ها فاصله گرفتم، ماشینی زیبا دیدم که مرد و زنی سرنشینش بودند. زن نشسته درونش بود و مرد درب جایگاه راننده را گشوده بود و دستش را به آن تکیه داده و پشتش ایستاده بود. نگاه محبت آمیزی به من که از مقابل به سویشان می امدم انداخته بودند. متوقف شدم، به نظرم امد دو قدم دیگر که جلو بروم شروع میکنند به صحبت کردن با من. میانسال بودند، لباس هایی راحت به تن داشته و منتظر چیزی بودند. قطعا تاکسیران نبودند، آنها برای شکار مسافر به رهگذران نگاه محبت آمیز نمی اندازند و معمولا با همسر خود در سر کار حاضر نمیشوند. اینکه آندو زن و شوهر بودند را به سادگی میشد تایید کرد، بندی نامریی این دو جزء عالم را به هم متصل ساخته بود. نزدیک رفتم و به مرد که بیرون ایستاده بود سلام کردم.

مرد لبخندی زد، سلام کرد و  ناگهان درون ماشین رفت و درب را بست گویی همینکه من سلامش کردم انتظارش پایان یافت. آیا این به این معنا بود که انتظار دارند در صندلی عقب سوار شوم؟ گفته بودم در انتظار تاکسی نیستم،  گویی این سخنم به تاکسیران ها به صورتم کوفته میشد که پس تو اگر انتظار تاکسی نداری باید بر صندلی عقب ماشین این زن و شوهر محلی سوار شوی. کیف بر دوشم سنگینی میکرد و خواب بر چشمانم. زن و شوهر درون ماشین منرا نمینگریستند، انگار مطمئن بودند سوار خواهم شد، اما چگونه اینرا میدانستند؟

در ماشین گرم  و نرمشان زن به من سلام کرد. بویی مطبوع می امد، بر صندلی آن خورده بیسکوییت بود، میان کاپوت و شیشه ی جلو چند برگ گیر افتاده بود، ارام در جایم رها شدم. پاسخ سلام زن را دادم و حالشان را جویا شدم. مرد همینکه از لفظ سلامتی با رضایت کامل برای خلاصه کردن احوالاتشان استفاده کرد ماشین را راه انداخت. انگار ناگهان قدم بعدی سفرم را با گزینش این زن و مرد به عنوان هم قدمانم معین کرده بودم. پرسیدم کجا میروید، زن گفت میرویم خانه، گویی خانه مکان بخصوصی است که تمام جهانیان هنگام استفاده ازین لفظ به همان مکان بخصوص اشاره داشتند. به نظرم بد نیامد به این "خانه" بروم و از جزییاتش سر دربیاورم. نهایتش هر گاه احساس غربت کردم بازگشت ساده است.

مرد و زن نمیگذاشتند سکوت در ماشین راه بیافتد، چند کلمه ای با من صحبت میکردند و من در جوابشان از اوضاع و احوال دانشجویی ام میگفتم و بعد چند کلمه ای میان خودشان رد و بدل میکردند که موضوع غالب این دست سخنانشان بر من نامعلوم بود، ازینرو این زمان را به نگاه مناظر بیرون ماشین میگذراندم.

شهر زیبا نبود، تلاشی برای یکدست بودنش انجام نشده بود، آنکه توانش رسیده بود خانه اش را زیبا ساخته بود و همسایه اش که نتوانسته بود دیوار هایش را از آجر رها ساخته بود. با اینحال مردمان در این منظره ادغام شده بودند، لباس هایشان، چهره هایشان، رنگ درب خانه هایشان، میوه فروشی ها و سلمانی هایشان، همه چیز با هم جور بود. و زن و مرد، حل شده با آن جماعت نه، بلکه تطبیق یافته با انها از کار در آمده بودند. دوباره پرسیدم : "کجا میرویم؟ " گویی جواب نخست را فراموش کرده بودم. مرد با مهربانی پاسخ داد : " وقت ناهار است میرویم خانه. اگر خواستی میتوانیم بعد از ظهر بیاییم گشت بزنیم. " به نظر میزبان های ایده الی می آمدند، فکر ناهار و گشت و گذار من را کرده بودند. آسوده گی، آن مقدار به من دست داد که مدام لازم نبود دست به جیبم بزنم و نگران باشم که پولی که نیازم خواهد شد سر جایش هست یا نه؟ خواب که اوضاع را مناسب دید بازگشت، راهش ندادم. به نظر نمی امد تا "خانه "راهی مانده باشد.

رسیدیم و پیاده شدیم. کمی صبر کردم تا مرد و زن به هم پیوسته و پیش قدم شوند و بتوانم پشت سرشان راه بروم. آرام حرکت میکردند. "خانه" همانجا روبروی جای پارک ماشین بود. دیوارهایش از سنگ بود و سنش به نظر از ده سال فراتر میرفت. یک درخت در پیاده رو و نمای چند طبقه و پنجره از ورای دیوار دیده میشد، پشت سرشان داخل شدم، کفش هایم را در آوردم و در جاکفشی گذاشتم، کتم را از جالباسی آویزان کردم و کیف بدست وارد هال شدم. همه چیز خودمانی و دوستانه بود. برای بیگانه تزیین نشده بود. به مقابل پنجره های حیاط رفتم و درختچه هایشان را دیدم، گلدان های خالی چیده شده دور باغچه و شلنگی که همچون مار در حال استراحت گوشه ای پیچ خورده بود. همه چیز در آن حیاط زیر سایه ی دیوار ها بود؛ چه دیوار های خودِ خانه و چه دیوار های همسایه، برایم سوال شد که آیا همسایگان نیز به اندازه این زن و مرد مهمان نواز هستند؟ آیا این خصلت تمام مردم این شهر است؟

در حین غفلت من زن و مرد لباس های خود را عوض کرده بودند، زن به سوی اشپزخانه رفت و مرد که حتی دست هایش را شسته بود و انها را در هوا معلق نگاه داشته بود تلوزیون را روشن کرد و مقابل آن روی مبل نشست. هندسه ی خانه دستم امده بود. تعداد اتاق ها و مکان قرار گیریشان، راهروها و درب ورود و خروج را با چند نظر به خاطر سپرده بودم. من هم در پی شستن دست وصورتم رفتم، نیازی به گفتن نبود، مرد و زن هیچکدام حواسش معطوف به من نبود. گمان نمیکردم سکوت بتواند تا این میزان جنبه ی ناخوشایند اش را از دست بدهد و به امری عادی تبدیل شود.

سهم غذایم را در کنارشان خوردم، عطر و طعم غذا دلپذیر بود. برایم جالب توجه بود که حتی رنگ و جنس غذا که شامل مفاهیمی مثل سفتی و چسبندگی اجزایش میشد نیز در داخل دهان باب طبعم بود. از زن که مسلما باعث این همه خیر بود تشکر کردم و بعد در حالیکه برایم سوال بود : بعدش چه؟ نشستم و به سفره زل زدم.

بعد فهمیدم نباید تا رسیدن به پاسخ این سوالم معطل شوم، به سراغ تلوزیون رفتم و منتظر شدم تا کار زن درون اشپزخانه تمام شود. در آن حین به پارامتر گریز پذیری اندیشیدم، عددی که بیان میکند در لحظه اگر بخواهی از محیط بسته ای که در آن هستی با تمام متعلقاتت خارج شوی چقدر زمان میبرد و انجام اینکار چه قدر سخت است. مثلا برای محیط های عمومی پارامتر گریز پذیری صفر است. اما برای موقعیت گرم و نرم و راحت آن موقع من و با نگاه داشتن احترام برای میزبان ها، پارامتر عدد زیادی داشت و هر لحظه نیز بیشتر میشد. بخصوص وقتی که زن از آشپزخانه به سوی بخشی از خانه که تا به حال از نظرم پنهان مانده بود راه افتاد و به من اشاره کرد که همراهش بروم.

کیفم را از زیر جالباسی برداشتم و به دنبالش راه رفتم، از چند پله بالا رفتیم، در طبقه ی فوق دو اتاق بود از مقابل نخستین گذشت و وارد دومی شد. من امّا مقابل نخستین اتاق توقف کردم. دربش گشوده بود و در انتهای تاریک آن تختی نمایان بود. روی تخت پیرزن با موهای سفید یکدستش پاک خواب بود.

 داخل اتاق دوم شدم. زن مشغول جمع و جور کردن آنجا بود. ملحفه ی روی تخت را صاف کرد و سطل زباله را برد تا خالی کند، بدون اینکه چیزی بگوید مرا آنجا تنها گذاشت. گویی معمایی بود که خودم میبایست از آن سر در بیاورم. صدای تلوزیون از طبقه ی پایین به طور مستمر به گوش میرسید. نشستم روی صندلی و کامپیوتری در مقابلم جلوه کرد. فکر کردم به خوبی خواهم توانست وقت را با این بگذرانم. همه ی میز را کامپیوتر اشغال نکرده بود، می توانستم کتابهایم را از درون کیفم در بیاورم و در جاهای خالی قرار دهم. اتاق جمع و جور بود. اگر روی تختش دراز میکشیدم میتوانستم با دست و پاهای درازم اکثر نقاط پر کاربردش را تحت پوشش خود داشته باشم. از آنجا خوشم آمد. بر دیوارش عکس چند شخصیت بود، سلیقه ی صاحب اتاق مرا به خنده واداشت و درحالیکه میخندیدم چرت کم عمقی که هنگام ایستادن اوتوبوس نیمه کاره مانده بود را تکمیل کردم.

بیدار که شدم از اصواتی که با آنها به خواب رفته بودم دیگر خبری نبود، گویی دیگران همه خوابند. دریافتم خوابم اندک زمانی بیشتر نبوده است.

کامپیوتر را روشن کردم و درونش گشت زدم.  ارشیو فیلم و موسیقی هایش را دیدم. در مواردی سلیقه ی صاحبش را پسندیدم و در مواردی کودکانه به نظرم رسید. کامپیوتری شلوغ و به هم ریخته بود، به سرم زد به جای صاحبش آنرا سر و سامان بخشم و نظم دهم، امّا با خود گفتم از کجا معلوم، شاید صاحبش به این بی نظمی عادت کرده است و نظم جز اینکه کارش را سخت کند نتیجه ای نداشته باشد. پس بی ردّ پا کامپیوتر را خاموش کردم و دوباره در آن اتاق تنها موجود مصوت من شدم. کتابهایم را گشودم و گذاشتم تا فرمول ها و نمادگذاریهایشان مرا احاطه کند.

 زن آمد به در اتاقم و گفت: میخواهی برویم بیرون و گشتی بزنیم؟ سرم را از درون کتابی بیرون آوردم، نفسی گرفتم و گفتم : آره خیلی هم خوب !

آنطور که پس از آن کشف کردم شهر جای بدردبخوری برای توقف و گذران اوقات فراغت و سرگرمی نداشت به همین جهت شهروندانش بیرون میرفتند تا تنها گشت بزنند، یعنی از یک نقطه ی نه چندان دلچسب و خاطره انگیز به سوی یک نقطه ی دیگر نه چندان دلچسب و خاطره انگیز بروند و مابین اینها مقایسه انجام دهند. هیچکجا ارزش شکاندن حباب آرامش و هوای گرم درون ماشین را نداشت.

مرد لطف کرد و برایمان بستنی خرید، هوا سرد بود ولی نه انقدر که بتوان از ان لایه های کاکائویی و وانیلی در هم پیچ خورده گذشت. هنگام تحویل گرفتن بستنی، به او لبخندی زدم و به تعارف گفتم چرا زحمت کشیدید؟ او نیز لبخندی زد و گفت نوش جانت.

و بعد از چند دقیقه ناگهان دلخور شدم که چرا سوالی که یکبار پرسیدم و فقط یکبار و حال دیگر توانایی پرسشش را ندارم را جواب نداد." چرا زحمت کشیدید؟". زن و مرد ساکت بودند و مشغول خوردن بستنی خود، گویی سوالم را فراموش کرده اند یا در نظرشان، "نوش جانت" پاسخی کافی برای آن بوده است.  باید زود تر از اینها و با لحنی بسیار جدی تر این سوال را پرسیده بودم، مثلاً آنگاه که مرا به خانه شان برده بودند، یا آنگاه که به من غذا دادند و یا حتی آنگاه که اتاقی برای من اختصاص دادند، اما حال دیگر دیر شده بود... حال زحمت کشیدنشان برای من از بابت لطف بی اندازه شان، امری عادی گشته بود. مثل اموری عجیب دیگر در جهان که آنگاه که عادت به انها پدید می آید زیر سوال بردنشان غیر عادی جلوه خواهد نمود. و یا حتی ممکن است بیان این پرسش، خلوص انگیزه ی لطف انها را زیر سوال ببرد و ناراحتشان کند، انگار با مطرح کردن پرسش میگوییم: من باور ندارم محبت شما تنها از بابت بزرگواری است... زود باشید بگویید علت اصلیش چیست؟ آنگاه بود که فهمیدم... یک لحظه جرقه ای در ذهن و ثانیه ای بعد ذهنم از اگاهی گرم میشد: در واقع این لایه های متعدد یکی در میان کاکائو و وانیل از هم گسسته نبودند، این تنها یک لایه کاکائو و تنها یک لایه وانیل بود. نه بیشتر. چشمی تیز بین میخواست که آنها را تعقیب کند و ببیند همگی در اصل یکی اند.

وقتی هنگام تاریکی هوا به خانه رسیدیم فهمیدم که قرار بر این است که شب را در آنجا بخوابم. در واقع ازینکه هیچ صحبتی از فعل رفتن من و یا چیدن مقدمات و آماده سازی اسباب عزیمت من در میان نبود، مدام تاریخ رفتنی که در ذهن مقرّر داشتم به تعویق می افتاد. آن موقع که مجددا وارد خانه شدم دانستم این همان بذری است که در زمین تعطیلات آخر هفته ام کاشته ام و جوانه زده است و حال دیگر دیرتر از آن است که به فکر کاشت چیز دیگری باشم. آنچنان کوچک و نحیف است که کسی دلش نمی آید برای کاشتی دیگر از جای برکندش. نشستم و جوانه را نگاه کردم، نور چراغ که بر آن انداخته بودم گویی او را از خواب بیدار کرده بود. جوانه ی خرما بود. تشخیصش آسان بود. در آن باغچه، با خاک نازک،  امکان رشد چندانی نداشت. شانسی برای قد کشیدن و بارور شدن برایش نبود. جوانه داشت رشد میکرد بی آنکه بداند قرار نیست به جایی دست یابد.

برخاستم و چراغ حیاط را خاموش و حیاتش را آسوده رها کردم. گشت و گذار در آن را به حد کفایت انجام داده بودم. سپس از سه پله  بالا رفتم تا مجددا وارد خانه شوم و آنگاه پیش از گشودن درب، از پنجره ی شیشه ای زن و مرد را مشغول کار خانه دیدم. به راستی انگیزه شان از این همه زحمات بی مزد چه بود؟ رسم بر این است؟ قانونی نانوشته وجود دارد؟ بندی از اخلاقیات آنرا ایجاب میکند؟ در حالیکه ذهنم نمیتوانست از عده ی حل این معمّا بر آید، آرام آرام به صحبت در می آمدم و بر صمیمیت می افزودم. از سلایقشان تعریف و تمجید میکردم. از دکوراسیون جدید مبلمان که زن گفت وسط همین هفت به ذهنش رسیده است و از بویی که از سوی آشپزخانه می آمد و سیلی از احساسات خوشایند در هم آمیخته به راه می انداخت صحبت و از تمیز بودن خانه و اوضاعِ بر وفق مراد کار و بار مرد سخن میراندیم. با صحبت هایم آنها را مدتی از کار رهاندم و بر مبل تکیه دادمشان تا گپ بزنیم و بخندیم، یا لبی به چای خیس کنیم. چای را من ریخته بودم. یکی پررنگ، یکی کم رنگ.

            و در این لحظاتند که چرخ زمان بالاخره بر غلتک می افتد. گویی از عدم توجه ما و گرم بودن سرمان و جلب بودن حواسمان به لذت با هم بودن سوء استفاده میکند و سرعت میگیرد تا عمر ما را آنگونه که برایش قسم خورده است به انتها نزدیک کند. آنگاه که سخنمان به پایان رسید و فقط نفس های آلوده به خنده باقی ماند، مرد و زن دیگر به نشستن عادت کرده بودند و برخاستن را از یاد برده بودند. زن کنترل تلوزیون را بدست گرفت و آنرا روشن کرد. چند دقیقه ای فیلم تماشا کردیم و بعد اخبار را. هواشناس نامه ای را قرائت میکرد: « برای تعطیلات رفته ام به جایی دور. اما نگران نباشید. به زودی به سویتان بازخواهم گشت تا گرمای محبتمان، شالگردن های ضخیم را از دور گردنتان بگشاید. ارادتمند شما، خورشید.»

            حس میکردم همه کورند و تنها من بینا. فقط منم که میتوانم صدای غلتش آن چرخ را بشنوم. تنها منم که از به پایان رسیدن روز ها بیم ناکم نه چون از آینده میترسم بلکه چون به گذشته احساس تعلّق دارم. انگار فقط منم که نمیتوانم بر محتویات تلوزیون تمرکز کنم. حال من... و آن هم منی که در حال حاضر هیچ وظیفه ای برایم تعیین نشده بود، از بابت نشستن، معذّب گشته بودم. کات. خسته نباشید. بعد از استراحتی مختصر باز خواهیم گشت.

            صبح صبحانه را، آن وعده ی غذایی که به کل به دست فراموشی سپرده بودمش، دور هم میل کردیم، با نون تازه و چای نبات. بعد درس خواندم و تمرین نوشتم. انرژی ای که کسب کرده بودم را وقف آن ساختم. نهار خوردم و باز نوشتم. تا حوالی غروب توانستم دفتر و کتاب هایم را ببندم و درون کیفم بگذارم و نفسی بکشم و برای آسودگی از اتاق بیرون بیایم و به طبقه ی زیرین بروم. آنجا مرد پرسید:«درست تمام شد.» و با افتخار گفتم:«بالاخره!». نشستم و به گوشه ای زل زدم. زن پرسید:«صبح کی باید بروی؟» گفتم:« زود...خیلی زود.» و بدنم از ترس واژه ی "زود" به خود لرزید.

            پارامتر گریز پذیری را سنجیدم. سر به فلک میکشید. میلم برای ماندن در میان آن دیوار های مزیّن به قاب عکسهایی سه نفره زنجیری بود بسته به پایم. علاقه ام برای ماندن در همان حالت ساکت در میان مرد و زن بینهایت بود. مرد سرش را از کتابی که در دستش بود در آورد، نگاهی به حالت من انداخت و گفت: «خسته به نظر می آیی پسر.» دستی به سرم کشیدم و گفتم:« فقط حوصله ی دانشگاه را ندارم.»

گفت:« فکرش را نکن.» خورشید قصد غروب داشت.گفتم:«نمیتوانم.»رخوت جای نور را در خانه میگرفت.گفت:«خاصیت این روزه!» به سوی پنجره رفتم تا از او خواهش کنم نرود. گفتم:«نمیخواهم خانه را ترک کنم.» خانه.... آن واژه ای که همگان بر آن اتفاق نظر دارند. خانه همیشه به یک جای بخصوص اشاره دارد، در یک شهر بخصوص، پیش آدمهایی بخصوص. به ناچار... وسایلم را جمع کردم. و شب ناخواسته زود خوابیدم. زن و مرد در آن واپسین لحظات از آخرین محبت های خود فروگذاری نمیکردند. اندیشیدم، آنگاه که من بروم... لطف بی دریغشان را نصیب چه کسی خواهند کرد؟

            خورشید تازه در آمده بود. با ماشین بردند منرا همانجا که سوارم کرده بودند. اوتوبوس نیامده و صبر لازم بود. گفتم:« شما بروید. من اینجا منتظر خواهم ماند.» امّا طبق معمول به تعارفات من اعتنایی نکردند. ماندند تا اوتوبوس برسد. و آنگاه که رسید درب را گشودم و پیاده شدم، کنار درب ایستادم، خم شدم و به آن دو نفر درون ماشین گفتم:«خیلی لطف کردید.»

            زن گفت: «رسیدی خبر بده.» مرد گفت: «برو خدا به همراهت.» با رنجی در قلب، پیش از آنکه درب را ببندم گفتم:

«خداحافظ پدر. خداحافظ مادر.»

***