#خشونتِ_سرسام_آور
#خشونتِ_غیر_مشروح

همیشه از آنهایی که میوه را با پوستش میخوردند منزجر بودم، هر چه پوست میوه ی مذکور کلفت تر، احساس انزجارم بیشتر. کیوی... کیوی میوه ی مورد علاقه ام بود. جیبهایم را با کیوی پر کرده بودم و در خیابانی راه میرفتم. اندکی از وسط خیابان فاصله داشتم تا یک ماشین با اندازه ی متوسط بتواند بگذرد.

کیوی ای در آوردم و شروع کردم با چاقویم به پوست کندن آن. کاری ظریف بود. تمیز انجام دادنش در حین راه رفتن و شنیدن صدای مکرّر بوغ ماشین ها از پشت سر کار سختی بود که من از عهده اش به خوبی بر می آمدم. پیرمردی در کنار خیابان بر زمین افتاد. ابر ها صورتی بودند. اطراف را نگریستم. کسی نبود. کسی ندید. رفتم پیشش. حالش بد بود. به نظر بدتر هم میشد. دستش را به سویم دراز کرد . حرف نمیتوانست بزند. فقط نگاهم کرد. کیوی ام را که حال پوستش کامل گرفته شده بود را به او تعارف کردم. واکنشی نشان نداد. شاید بدون پوست دوست نداشت . شاید با نمک میخواست. نمیدانم. به هر حال داشت میمرد. صبر که کردم نمرد. فقط درد میکشید. حس کردم از درد کشیدنش در عذابم. سر صحبت را باز کردم: پدر جان کیوی دوست ندارید؟ اگر مایلید پوستش را دور نریخته ام ها؟

همچنان نسبت به حرف من بی تفاوت بود و بیشتر و بیشتر درد میکشید. اما من یک انسان بودم مثل او، و هرگز فراموش نمیکردم که انسانها درد همرا میفهمند و برای پایان دادن به آن میکوشند(البته چندباری پاک اینهارا فراموش کردم ولی بعد پشت دستم را داغ کردم که هیچگاه یادم نرود). کیوی را کنار گذاشتم و حس سنج مدل A651 با روکش پلاتینییومی ام را به سویش گرفتم. حس سنج، حس او را سنجید و بعد به من گزارش داد: " درد ١٠٠ واحد . نا امیدی ٥٦ واحد. احساس تنهایی ٣٢ واحد. برای آگاهی از واحد ها به دفترچه ی راهنما مراجعه کنید." وضعش بد بود. خیلی بد و ترحم انگیز. تا به حال درد کسی را رسیده به ١٠٠ ندیده بودم.

پرسیدم میخواهی دردت را پایان دهم؟

تمام انرژی ای که داشت را وقف کرد تا فقط یکجوری به من بگوید بله.

بعد از اینکه دردش را پایان دادم رفتم آنسوی خیابان ایستادم و به پیکر بی جانش بر روی زمین چشم دوختم و یک کیوی جدید پوست گرفتم. همزمان کمی فکر هم کردم. من یک انسان ایده آل بودم. درد همنوعم را با زبر دستی، تمام کرده بودم. آماتور ها میتوانند این کار را انجام دهند اما متاسفانه دیده شده است که در لحظات پایانی به خاطر ناواردی درد بندگان خدا را چندین برابر میسازند.  درد را با درد بیشتر پایان میدهند. این کجای دنیا صحیح شمرده میشود؟ این کجا با عقل جور در می آید؟ چرا کاری را که در آن مهارت ندارید را به دست افراد با مهارت نمیسپارید؟

یک زن او را دید و از ترس جیغ کشید ولی خوب خودش را جمع و جور کرد و به آمبولانس زنگ زد. بعد برای اینکه با یک مرده تنها نباشد هراسان اینسو و آنسو را نگاه کرد. که ناگهان چشمش به من یا شاید کیوی در دستم افتاد و از دور به سمتم یا به سمت کیوی در دستم آمد.

       - شما دیدید یه مرد اونجا مرده.

       - چطور مگه؟ شما همچین چیزی دیدید؟

       -بله... بله... فکر کنم سکته کرده بود.

پرسیدم: اگر سکته کرده است پس آن خون چیست که در کنار خیابان جاری شده؟

گفت: شاید زمین افتاده و سرش به زمین خورده و خونریری کرده است

به پاسخش خندیدم و گفتم: آفرین آفرین! خوشم امد. روند استدلالتان بسیار خوشبینانه است. حتما باید آدم شاد و سرزنده ای باشید. شما بروید من صبر میکنم تا آمبولانس بیاید.

زن رفت درحالیکه مرا مطمئن ساخته بود که این منظره ی بد را تا ساعتی دیگر فراموش خواهد کرد. آمبولانس کمی بعد رسید. و مامورینش به جمع کردن پیرمرد پرداختند. آنها انسان های زحمتکشی بودند که موقع انجام وظیفه کیوی نمیخوردند. آنها روزانه بارها با چنین مناظری روبرو میشدند و دیگر مشاهده ی تن سرد و چهره ی سفید مردگان ناراحتشان نمیساخت. از آنها پرسیدم مقتول را کجا خواهید برد؟

متعجب گفتند : مقتول؟

خندیدم و گفتم: اوه ببخشید، منظورم این پیرمرد فلک زده است.

گفتند فلان بیمارستان.

پیاده رفتم به فلان بیمارستان و در طول مسیر تمام کیوی ها رو خوردم. چاقو را در جیبم نهادم و  خواستم وارد بیمارستان شوم که نگهبان اجازه نداد. کیوی ای هم نداشتم که شاید با آن او را بخرم پس همانجا منتظرم ایستادم. دختری نگران دوید. وقتی مقابل نگهبان ایستاد دیدم گریه هم میکند. نگهبان کارش را پرسید. گفت پدرم... زنگ زدند که پدرم را اورده اند اینجا. گفتم: پیرمرد با موهای سفید؟ فکر کرد من هم عضوی از نگهبانانم و خطاب به من گفت بله؟ گفتم : بروید داخل. نگهبان گفت بله بروید. و من را بیرون انداخت.

آن اطراف پرسه زدم تا چند ساعت بعد دختر بیرون آمد. آرام شده بود. ولی یک دستمال در دست داشت و هر از چند گاهی آن را به چشمان خود میکیشد. رفت. من او را تا خانه اش تعقیب کردم و از پنجره دیدم که نشست پشت میز ناهار خوری و نخست بی حرکت به گوشه ای چشم دوخت و بعد ناگهان سرش را بر میز گذاشت و بلند بلند گریست.

حس سنج با روکش پلاتینییومی را به سویش گرفتم و حسّش را سنجیدم. با وجود فاصله ی زیاد کارش حرف نداشت .

" تنهایی ١٠٠ ، نا امیدی ٧٦، ترس ٣٢، افسردگی شدید ، استفاده از دارو توصیه میشود ، حتماً با پزشک مشورت شود" چقدر به پدرش رفته بود. اندکی صبر کردم.

 درد اقسام متفاوتی داشت. آزار دهنده ترین درد آنی بودکه هم اکنون در مقابلم بود و من یک انسان مسئول در مقابل درد هم نوعم. تکلیف چه بود؟

هورمون های کثیف آزاردهنده در بدنش، تحرکات عصبی شوم در مغزش، گریه فایده ای برایش نداشت. درد به این زودیها تسکین نمیافت. تا آن زمان که جای خالی پدرش پر نمیشد رنج میکشید. من فرصتی برای پر کردن آن جای خالی نداشتم پس مجبور بودم از راه های سریع تری به رفع این ضایعه اقدام کنم. چاقویم خوب تیز بود و نه کیوی ای داشتم برای پوست گرفتن. حس سنج را دوباره به سویش گرفتم . تمام اعدادش رشد کرده بودند! نا امیدی ٨٣! خدای من باید به داد این دختر بیچاره میرسیدم.

درب زدم . درب را که گشود نخست چند ثانیه ای معطل این شد که چهره ی آشنای مرا که امروز صبح کنار درب بیمارستان دیده بود را از پشت چشمان اشک گرفته اش باز شناسد.گفتم: بگذارید کمکتان کنم و سپس بی درنگ کارش را ساختم. بی سر و صدا. بی هیچ درد اضافه. یک راست به سوی پدرش. آن بالا حتماً جفتشان با شادی برای من درود میفرستادند که جز درد چیزی ازین خانواده نکاستم. به خود میبالیدم. جسد را بردم و جایی در خانه رها کردم. درست مثل یک حرفه ای، تنها خطایم این بود که... فراموش کردم درب را ببندم. حواسم پرت یخچال شده بود. رفتم پای یخچال مگر اینکه آنجا کیوی پیدا کنم.

غرق در سرخوشی ام ازینکه درد های جهان را کاسته ام که ناگهان یکی از درب داخل شد. صدایش را شنیدم که میگفت:«عزیزم شنیدم برای پدرت چه اتفاقی افتاده است. خیلی متاسفم. کجایی؟» زن همسایه بود. جلویش پریدم و گفتم: هیسس! خوابه.

منرا که دید وحشت کرد، سریع خودم را معرفی کردم: من مسئول بیمارستان هستم. تا خانه همراهی اش کردم. حالش خوش نبود.

گفت: دختر بیچاره... واقعا از شما متشکرم. شما انسان بسیار خوش قلبی هستید.  

گفتم البته که چنین است. یکهو به خودم آمدم دیدم راه افتاد و پیش از آنکه بتوانم جلویش را بگیرم جسد دختر را دید و با جیغ به آن پیکر غرق در خون سلام کرد.

در این چنین مواقع سرعت عمل خیلی مهم ست و فرد با تجربه و بی تجربه به خوبی از هم سوا میشوند. توصیه ام در مورد چنین موقعیت هایی به تازه وارد ها تمرین است و تمرین. هیچ شعبده ای نیست. باید سرعت عمل داشته باشید.

 نخست حس سنج را در آوردم و به سوی زن گرفتم. گزارش را در حالیکه هنوز جیغش پایان نیافته بود برایم گفت: "ترس و وحشت١٥٣ ، توصیه میشود به پزشک مراجعه کنید". این که حس سنج مدام این و آن را به پزشک ارجاع میداد جنبه ی تبلیغاتی داشت. پزشکان بی خاصیت میخواستند ازین طریق کلی پول به جیب بزنند و این طمع ورزی ها بیش از هر چیز حرص مرا در می آورد. من خود میدانستم وحشت زن را چگونه در کمترین وقت و هزینه پایان دهم. او مسلماً منظره ای را که دیده است را تا پایان عمر فراموش نخواهد کرد، خونی پاشیده به هر سوی دیده است که هر شب در کابوس هایش باز ملاقاتش کند. زندگی اش تا سال ها رنگ سیاهی خواهد گرفت. وحشت چون انگلی جدا ناشدنی همواره خون او را خواهد مکید. مگر اینکه.... مگر اینکه من دست به کار شوم و به او کمک کنم. مگر اینکه من دردش را پایان دهم. پس با افتخار...جیغ و دردش هر دو را با هم پایان دادم.

شاید من نیز همچون هر انسان معمولی دیگری از کثیف شدن پیراهنم با ردّ پاک ناشدنی خون لذت نبرم، امّا در مورد گرفتن جان آدم ها یک چیز است که شادی درونم را باعث میشود( البته کمی خسته ام هم میکند) و آن از این قرار است که من اندکی در پنهان کردن قتل هایم ضعیفم و ازینرو هر که را میکشم چندین نفر مطلع میشوند. مجبورم آنها را نیز بکشم و اینگونه است که قتل پشت قتل. گاهی روزها مجبورم بی توقف آدم بکشم فقط به خاطر یک بی دقتی. امّا این خوب است. هر انسانی که بر زمین می افتد انبوهی از افسردگی است که دود میشود و به هوا میرود. ظلم و مصیبت است که از جهان پاک میشود. این توفیقی اجباری است که خوشه خوشه بر من نازل میشود. روزی که با قتل بی ملاحظه ای آغاز شود، آنروز بلاشک روزی هیجان انگیز برایم خواهد بود.

جای شما خالی.  سپس پشت سر هم همسایه ها و آشنایان خوش قلب برای عرض تسلیت به داخل خانه ی دختر می آمدند و پا بر زمین پر از خون و جسد میگذاشتند. شده بود مثل یک مطب که مردم درد ها و رنج هایشان را با خود می آوردند و من به ناچار به همه شان خاتمه میدهم. پیر و جوان، مرد و زن. نمیتوانستم انها را با داشتن آن تصویر هولناک از خانه ای پر از جسد در ذهن رها بگذارم که بروند. خشونت در جامعه عادی جلوه میکرد. داستان های وحشت ناک دهان به دهان میچرخید و تن ها را به لرزه می انداخت. خواب را از شب های شهر می گرفت و حس نا امنی را در خون ها تزریق میساخت. بله بله سخت بود، خیلی سخت. بعضی شان خیلی داد و هوار راه می انداختند کار را برای من و خودشان سخت می کردند . اما این فداکاری ای بود که من برای بشریت انجام میدادم. بی هیچ چشمداشت. مگر دو تا کیوی تند و تیز.

وقتی دیگر سیل تسلیت گویان به دختر را پایان یافته دیدم خانه را سوزاندم و درش را بستم. نوک انگشتانم سرد شده بود. اندکی دور شده بودم که روی برگرداندم و نور درخشان و گرم آتش را که از پنجره بیرون میزد را به نظاره نشستم. دست کم هفده نفر در آن خانه میسوختند و از خود نور می افروختند.  کاری که در زندگی روزمره از عهده شان خارج بود.

یک نفر از میان آن هفده نفر ناگهان درب را باز کرد و بیرون زد. پناه بر خدا! باورم نمیشد زنده مانده است. غرق در خون، سرفه سر میداد و می دوید. حس سنج را به سویش گرفتم:" درد ٨٧ - وحشت ٥٩، با نزدیک ترین پزشک مناسب تنها هفتاد متر فاصله دارید." درحالیکه خون از او بر زمین میچکید دور میشد، ولی این باعث نمیشد مسئولیتش از من سلب شود. دویدم... دویدم به سویش و از پشت سر گفتم: اقا بگذارید کمکتان کنم و چاقو را با فشاری در بدنش فرو بردم که مطمئن شوم رنجش خاتمه یابد. بر زمین رهایش کردم. و نفسی عمیق کشیدم و بعد ناگهان متوجه شدم بی دقتی کرده ام...

آنقدر غرق در انجام مسئولیتم بودم که پاک نگاه رهگذران را بر عمل خشونت آمیزم ندیدم. توصیه نمیکنم کسی هیچگاه دست به چنین بی ملاحظگی هایی بزند با این توجیه که جمعش خواهم کرد. گاهی جمع کردن این تعداد آدم که دور و نزدیک در خیابان ایستاده اند و به تو چشم دوخته اند و سر به نیست کردن تک تک شان سالها تحقیق و زمان خواهد برد. پس عاقلانه عمل کنید. امّا من حرفه ای ام. من حساب کارم با بقیه فرق میکند. من بی واهمه ، ملاحظه را فراموش میکنم چون میدانم میتوانم از عهده ی جمع کردنش بر آیم.

در دستور العمل حس سنج با روکش پلاتینیومی آمده است که اگر آنرا به سوی آسمان بگیرید و دکمه ی آغاز عملیات حس سنجی اش را بفشارید حس سنج به صورت خودکار در شعاع پنجاه متری شما هر چه آدم باشد را حس سنجی میکند و نتایج را با هم جمع میزند و گزارش میدهد. البته خود شخصی که حس سنج را در دست دارد شامل این حس سنجی نخواهد شد. در آن لحظه درست همینکار را کردم. نتیجه قابل توجه بود:

" وحشت 9323 احساس نا امنی 7707 هیجان 650 عشق 43- شک به واقعیت 960- بی آبرویی 500 - لذت 3 درد 123- خشم 1332. توصیه میشود به نزدیک ترین پزشک که تنها 5 متر با شما فاصله دارد مراجعه کنید."

میدانید چه احساس خوبیست که تمام این وحشت و ناامنی را با دست خود پایان دهید؟ آن مردمان با وحشت در چشم هایشان و پاهای فلج شده و زبان های بند آمده به چاقوی خونین در دست من چشم دوخته بودند. تعدادشان زیاد بود. حتی وقت برای شمارش نداشتم.

           سپس حس سنج را درست به سوی خود گرفتم و از نتیجه به خود بالیدم: " لذت 143- امید 65 احساس عرفانی ای غیر قابل توصیف 94 . شما در اوج سلامت روحی به سر میبرید. روز خوشی را برایتان آرزو مندیم."

پس چاقو را در دستم فشردم و قدم به جلو برداشتم.