خانمها و آقایان... و این هم یک مطلب بی محتوای دیگر... همانطور که قولش را داده بودم:
همانطور که از پیش حدس زده میشد، آخرین انسان یک زن بود. در یک خانه ی مجلّل با دیوار های سفید ده متری، مقابل پنجره ی تمام قد آن ایستاده بود و به منظره ی مصنوعی امّا تهی از بشر شهر زیردستش نگاه میکرد. در آخرین لحظات قلبش به شدت میزد و نفسش بالا نمی آمد. ایستادن را دوام نیاورد و بر زانو افتاد و سپس بر دست تکیه کرد و در آخر بر زمین افتاد و از درد به خود پیچید. سالها تنهایی، هراسی از مرگ برایش باقی نگذاشته بود، امّا این آمادگی چیزی از دردش نکاست و لحظات وحشتناکی بر او گذشت تا اینکه دیگر نفسی که بیرون داد را درون نبرد و مغز به قلب گفت:«بس است دیگر!» و قلب که نمیخواست خیلی مصرّ به نظر برسد از کار خود دست کشید.
ثانیه ای بعد تمام صدا ها خوابید. باد که سراسر زمین سر به سر درختها و دریاها میگذاشت، آرام شد. یا جایی رعد و برقی تنها برای لحظه ای غرّید و بعد ناگهان به قبح عمل خود پی برد و پس از آن سکوت پیشه کرد... سکوت بود، بر زمین، دیگر نه غمی بود، نه شادی و نه خاطره ای. کاسبی ها از رونق افتاده بود، نه عرضه ای بود و نه تقاضا. نه درسی داده میشد و نه باز پس گرفته میشد، نه جنگی میشد و نه آدمی کشته میشد، کسی شکایتی نداشت، کسی آنچنان از وضعیت موجود راضیِ راضی هم نبود، کسی نبود.
سکوت عالم چند ثانیه ای دوام آورد و آنگاه که پایداری اش تا ابد قطعی به نظر رسید، ناگهان، صدایی کیهانی برخاست:
"کات!"
از این صدا ساختار فضازمان به لرزه افتاد، مفهومی که انتقال میافت واضح و مشخص بود. نمایش به پایان خود رسیده بود. آن صدا، صدای فراموش شده ی کارگردان بود، ادامه داد:«همگی خسته نباشید!». بازیگر ها آزاد شدند و جوری نفس کشیدند که انگار پیش از آن نفسشان را حبس کرده بودند. آرام آرام، گویی هنوز باورشان نمیشود نمایش به راستی تمام شده است از جایگاه خود دور شدند و به یکدیگر پیوستند و خوش و بش را آغاز نمودند. 
عطارد، چند نفری را دید که با کپسول آتش نشانی میدوند به سوی خورشید. خودش حوله ای برداشت و عرق های پیشانی اش را پاک کرد و بعد به سوی بقیه شتافت. جایی در نزدیکی جایگاه مریخ همگی جمع شده بودند و سر صدایشان گویای این بود که جشن به راه انداخته اند. همینکه نزدیک شدن عطارد را دیدند برای او در حلقه ی شان جا باز کردند و شروع به تشویق این بازیگر نوپا امّا با استعداد کردند. زمین میگفت:« کارت عالی بود عطارد!» مریخ با لحنی سرشار از خوشی افزود:«بخصوص چرخش مختصری که به حضیضت میدادی به راستی استادانه بود، انسانها پاک گول خوردند که دانششان درباب گرانش نیاز به تصحیح دارد!» خنده ای از ته دل سر داد که به دیگران نیز سرایت کرد. عطارد با خضوع گفت:«درس پس میدهیم استاد.»
در این حال که اینان میخندیدند، عدّه ای مشغول جمع کردن پرده های سیاه دورتادور استدیو و پروژکتوری که بر روی این پرده ها نقاط سفید گول زننده ای می انداخت شده بودند. مریخ و مشتری رفتند گریم سنگین خود را پاک کردند. آنگاه خورشیدِ پیشکسوت که آتشش خاموش شده بود آرام آرام، لبخند به لب، نزدیک شد و سیّارات این استاد پیر خود را احترام کردند. و چه بسیار تأسف که این احترام با سکوت و قطع شدن خنده ها همراه بود. خورشید سر سخن را باز کرد:« شما جوانها چه گونه به این ظرافت هم دور خود میچرخیدید و هم دور من؟» زمین پاسخ داد:« همه مان دوره های رقص باله گذرانده ایم!» و خورشید قبطه خورد و گفت:« خوش به حالتان.» و باز سکوت.
 خورشید احساس کرد بهتر است برود تا جمع باز جوان شود و خنده ها ادامه یابند. پس سراغ تهیه کننده را گرفت تا در پی اش برود.
گفتند:«سفینه ی وویجر 1 انسانها از استدیو خارج شد و شیشه ی همسایه را شکست... حال تهیه کننده رفته است نزد همسایه تا آنها را راضی کند.» حال که باز نامی از انسانها برده شده بود، خورشید نتوانست ساکت بماند:« خوشحالم که در آخر همه شان نابود شدند. این پایان، خوش بود. اگر تلخ میبود زنم شب خانه راهم نمیداد!» همه این سخن را تایید کردند امّا اندکی غم در دلهایشان نشست، که نمایش دوست داشتنیِ پرخرجِ پولسازشان به اتمام رسیده است و دوستی دیرینه شان که سر صحنه پیوند خورده است حال به انتها میرسد. زحل جو سنگین را شکست و گفت:« به نظرتان اگر با طراح لباس صحبت کنم خواهد گذاشت حلقه ام را نگهدارم؟ واقعاً از آن خوشم می آید!»
***
اولین کسی که دقت کرد جای یک نفر خالی است زهره بود. ناگهان گفت:« هی... کسی پلوتو را ندیده است؟» و همه متعجب از اینکه چرا تا کنون متوجه عدم حضور او نشده اند اطراف را به جستجوی آن جوان پرادعای کوچک نقش نگاه انداختند. نپتون که نزدیک ترین سیاره به پلوتو بود پاسخ سوالات ایجاد شده را میدانست، امّا پیش از بیان آن صبر کرد تا دوستانش از جستجو سیر شوند.
«او رفت. از شدت عصبانیت پیش از آنکه حتی نمایش تمام شود استدیو را ترک کرد.»
مریخ حیرت کرد و گفت:« عصبانی؟! چرا عصبانی؟»
« من هم اگر شرایط او را داشتم عصبانی میشدم. نه کسی او را میدید، نه کسی برای بودنش اهمیتی قائل بود... یادم است آن موقع که انسانها اسمش را از لیست سیارات خط زدند آنقدر به او برخورد که تا صد و پنجاه سال وقتی مدارمان با هم تلاقی میکرد و به او سلام میکردم، جوابم را نمیداد.گناه من تنها این بود که خبر خط خوردن اسمش را به او دادم.»
اورانوس تحلیلی برای ارائه داشت، با جدیّت آنرا بیان کرد:«جوان بیچاره توهین به شخصیت نمایشش را توهین به شخص حقیقی اش تلقی میکرد، این یعنی او نه تنها بازیگر قابلی نبود که بتواند نقش های مهم بگیرد، بلکه شخصیت مستقلی نیز از خود نداشت که به آن ببالد... همان بهتر که رفت...»
تهیه کننده که بازگشت، با خود کیک آورد. حال جشن کامل شده بود. کسی باورش نمیشد دکورها برچیده شده اند، باورشان نمیشد این شوخی ها و این لبخند ها آخرین های گونه ی خود اند. 

***
سپس سیارات آهنگ بیرون رفتن کردند. و خورشید را به احترام سن بالایش پیش قدم ساختند و خود پشت سر او دسته ای تشکیل داده مدام پچ پچ میکردند. پیرمرد با وجود فشاری از شور جوانی که پشت سرش جمع شده بود، با طمانینه قدم بر میداشت. پا که از درب بیرون گذاشت اندکی به راست رفت و ایستاد، تا دختر و پسرهایی که با وجود پایان نمایش همچنان احساس میکرد فرزندانش اند، شاد و خرّم خارج شوند. آنها اندکی به سوی چپ رفتند و ایستادند. دل همه ی شان پس از میلیاردها سال برای هوای بیرون تنگ شده بود. خورشید زیر آفتاب قرار گرفته بود و برخلاف هشت سیاره ی دیگر  به هیچ وجه به این وضع عادت نداشت. گفت:« عزیزانم ... من مسیر راست را در پیش خواهم گرفت. کدامتان با من هم مسیر است؟» یک به یک آهنگ برخاست که:«من به چپ میروم!» کسی با او هم مسیر نبود.
چون خورشید به هیچ وجه انتظار این رویداد که احتمالش 1/64 بود را نداشت، چند ثانیه ای ماند که چه بگوید و آنگاه که به سخن آمد آنچه را گفت، که گفتنش هر چند سخت امّا ناگزیر بود و کلمه ای از آن فراتر نرفت: «خدانگهدار.» 
سیارات رفتند و آنگاه خورشید به یاد حرف یار قدیمی اش که هر از چندگاهی سر صحنه می آمد و با آنها همبازی میشد، دنباله دار هالی، افتاد:«ببین خورشید، گرانش ضعیف ها را مقید میکند و تا ابد در مدار نگاه میدارد، امّا قوی ها بند آن نمیشوند. آنها در نهایت میگریزند، آنها در این عالم تنهایند، بی هدف در مسیری گام بر می دارند که هذلولی است و هر دویمان خوب میدانیم هذلولی در نهایت مجانب میشود به خط و وای خدای من که چقدر من از خط ها متنفرم. علتش را نپرس.» پس ازینکه اینرا گفت، موجی به دنباله ی نقره فام افشان خود داد و رفت و آنچه از او ماند گردی بود که پیش از محو شدن تا میتوانست میدرخشید.
خورشید در میان مردمی که چهره ی بی آتش او را نمیشناختند و سنشان به دوران جوانی و شهرت او قد نمیداد و بدون خیره شدن به وی یا طلب امضا کردن از او از کنارش میگذاشتند، به تنهایی قدم برمیداشت. تجربه هایی که حمل میکرد او را کند ساخته بود. به خوبی میدانست آن هشت نفر نه از آنرو که همه مسیرشان به چپ بود، به چپ رفتند، بلکه به چپ رفتند چون میخواستند با هم خوش بگذرانند، اینرا خوب میدانست چون در جوانی اش پیران را اینگونه بسیار از سر خود باز کرده بود. دیگر امید نداشت برای یک بار دیگر هم که شده است آنها را ببیند. آهی کشید و چهره های غرق نور هشت فرزندش را به یاد آورد و بعد این حقیقت را که فرزندی ندارد و آنچه در این مدت بر او گذشته است تنها رویایی بوده است شیرین در دل یک کره ی سماوی، وگرنه بازیگری چون او که در جوانی معتاد و بی مبالات بوده است، عرضه ی بچه داشتن را کجا دارد؟ باری دیگر را به خاطر آورد که هالی به او گفته بود:« تو حتماً به این جماعت که دورت میچرخند حسابی وابسته شده ای... چون برای چند میلیارد سال تنها روی درخشانشان را میبینی... تو چه میدانی در سوی تاریک آنها چه نقش بسته است؟» و سپس در سکوتی شایسته ی خلاء فرو رفت.
***
چنین احساسات سنگین امّا پوچ راه خود را میان سیارات باز نکرده بود. آنها همچنان نه چون جوانان بلکه چون کودکان فراق ها را از یاد برده و شاد بودند.
 زمین مدتی بود که حس میکرد مریخ بدجوری به او چشم دوخته است و چشمش بر او میلغزد. ناگهان مریخ پرید و کف دستهایش را با قدرت در جایی درست کنار سر زمین به هم کوبید. گویی حشره ای را آنجا کشت و بعد گفت:« حشره ای بود... کشتمش.» زمین نخست شوکه شد. بعد خندید، تنهایی برای خودش مدت طولانی ای خندید و آخر گفت:« نه! مریخ جان آنچه با دستت له کردی ایستگاه بین المللی فضایی بدبخت های ساکن من بود. مدت زیادی است که دورم میچرخد... پاک وجودش را فراموش کرده بودم.»
زحل بویی از خنده های شیرین زمین نبرده، هراسان گفت:« نکند درون آن انسان زنده بود؟ یعنی همه  ی این مدت ما را میدیده اند!» عطارد مشوّش شد:«انسان؟ کو؟ کجا؟» از جا پرید و رقص باله اش را از سر گرفت.
زمین با بی حوصلگی گفت:« بنشین سر جایت عطارد... آرام باشید... حالا فرض بگیریم که دو تا انسان هم زنده باشند و ما را ببینند. ما که دیگر مسئولیتی در قبال دیده ها و شنیده های آنها نداریم. پول ما تمام و کمال در حسابمان است!» با دستش مشغول خاراندن کمی بالاتر از خط استوایش شد و گفت:« اصلاً بدنم کمی میخارد، فکر کنم چندتایشان رویم زنده اند و هنوز دارند جایی گند بار می آورند. برسم خونه یک دوش مفصّل میگیرم.»