قفس

خواست از عدالت سخن بگوید، سرش داد کشیدم که:« عدالت دیگر چیست؟» ترسید و کلامش در نطفه خفه شد. گربه هم جاخورد. آمد و نشست روی میزِ بین ما دو نفر و گفت:« حوصله‌ی دعوا ندارم، میو!»

 مرد ساکت نماند:« عدالت اینه که من می‌توانم ازین‌جا بیرون بروم برای همیشه، ولی تو نمی‌توانی!» برخاست و رفت، گویی برای همیشه... من و گربه به سیاهی ورای در خیره ماندیم. گربه گفت: « زودرنج شده است... مراعاتش را بکن... برود دیگر نیاید چه کنیم؟» گفتم:«من که منظوری نداشتم... تقصیر من نیست. از بس تنها بوده‌ام، آداب معاشرت از یادم رفته است.»

برخاستم و به سوی آشپزخانه راه افتادم. گربه به زیر میز جهید، اینگونه از نظر من پنهان شد و دزدکی همراهی‌ام کرد. بی آنکه بدانم کجاست به او گفتم:«... و واقعاً عادلت چیست؟» گربه جایی دم تکان داد و گفت:« بی‌خود بساط بحث پهن نکن تو این خونه‌ی تنگ و باریک، من که می‌دانم آخرش می‌خواهی برسی به این جمله که: عدالت هر چه هست، این نیست!» راست می‌گفت، می‌خواستم برسم به همین جمله، قابش کردم و زدم بالای درب خانه، تا از آن پس هر کس به ملاقاتم آمد هنگام خروج، که همیشه‌ی خدا با دلخوری هم بود، نگاهمان بیفتد به آن.

پرسیدم:«گربه... من در این خراب شده چه ‌می‌کنم؟» این خراب شده دو طبقه بود، نو و تمیز، کاملاً به شکل مکعب. یک اتاق خواب داشت و یک آشپزخانه. خودم آنها را ساخته بودم. گفتم:« توءِ گربه چطور ‌می‌توانی صحبت کنی؟» کنترل احساساتم را در لحظه‌ای بخصوص از روز از دست ‌می‌دادم... ‌می‌گریستم... زار می‌زدم و گربه بی‌حوصله خمیازه می‌کشید:« نصفه شبی خواب بد دیده‌ای؟» خواب بد ندیده بودم، ولی آنچه در آن لحظات در بیداری می‌‌دیدم دست کمی از خواب بد نداشت. گربه گفت:« این عدالته، چه تو خوشت بیاد، چه نیاد!» و گریه‌ی من بند نمی آمد. از اشک های من طبقه‌ی اول در آب فرو رفت و گربه که ازین وضعیت متنفّر بود خشمگین گفت:« اگر بس نکنی با همین پنجه هایم چشم هایت را در می‌‌آورم!» و بعد جیغ کشید:« آب داره می‌رسه به پایه های تخت! میییییییو! تو رو خدا بس کن!» آب که پایم را لمس کرد و قلقلکم داد گریه‌ام چون آتش شمعی در آب افتاده خاموش شد. نفس عمیقی کشیدم و آبها فرو رفتند. گربه دوباره پیدایش شد و سرزنش آمیز گفت:«یادت آمد؟» گفتم:«نه!... تو بگو.» هر بار نفس عمیقی می‌‌کشید و سپس شروع می‌‌کرد:

«در روزگاران قدیم... زندانیان همه پرنده باز بودند. تنهاشان در چهاردیواری هایی مخوف محدود می‌شد اما فکر و اندیشه‌شان پرنده‌ای بود که از پنجره‌ی کوچک بالای سلول، از میان نرده ها، می‌گریخت و در آسمان آبی اوج می‌گرفت. می‌توانستند چشمان خود را بر دیوارهای دوده گرفته‌ی زندان ببندند و به هر چه می‌خواهند بیندیشند، کتاب بخوانند و بنویسند، نغمه های رنگارنگ با خود زمزمه کنند و چراغ عشق را در قلب خود روشن نگه دارند. زندانبانان امّا... همه‌ی این آزادی‌ها حرصشان می‌داد. پرنده که اوج می‌گرفت به سویش سنگ پرتاب می‌کردند.

زمان پیش رفت و تکنولوژی را پیش برد. زندانبانان دست به دامان تکنولوژی شدند تا پرنده‌ی خیال زندانیان را نیز در قفس بیندازند. حال... در دوران اوج تکنولوژی... این خانه، قفس پرنده‌ی توست. جهانکی مجازی که اندیشه هایت حق ندارند از آن بگریزند... افکار تو محدود به این مکعبند... تو مجرمی، جرمت سنگین است و قانون این مجازات را برایت ترتیب دیده است! اِلی الابد.»

«جرمم چیست؟»

«درون یک صندوقچه بود... تهِ انباری... یک روز عصبانی شدی و صندوقچه را از پنجره انداختی بیرون... حال دیگر نخواهیم دانست جرمت چه بوده است!»

گربه را دوست داشتم، لابلای شلوغی‌های خانه‌ی من خوب جولان می‌داد و جواب سوالاتم را پیدا می‌کرد. یکبار به یکی از ملاقات کنندگانم گفتم گربه را ببرد و در جهانکی بزرگتر آزادش کند. گربه این را که شنید پرید در بغلم وگفت:«ما گربه های مجازی مکان های محدود و کوچک را می‌پسندیم، جهانک بزرگ بی خانه و کاشانه می‌خواهم چه کنم؟» ترس را آن لحظه در چشم هایش دیدم. غرور گربگی‌اش شکست.

سیستم تهویه خوب کار می‌کرد، مقابل دریچه، روبروی بادخنک ایستاده بودم و دستهایم را گشوده، چشمانم را بسته و منتظر که این باد دل انگیز مرا ذره به ذره با خود ببرد. دلم برایش تنگ شد. سوالی پرسیدم تا پیدایش شود:« هی گربه... آخر تا کِی؟»  «اِلی الابد! چند مرتبه بگویم؟» حس کردم درون کانال تهویه مخفی شده است. «مطمئنی؟» آری واقعاً آن داخل بود... نخست چشم راست و سپس چشم چپش درخشیدند. گفت:« موقعی که منرو می‌ساختن اطلاعات اولیه‌ای رو درونم حک کردند. دانشی ذاتی و تغییر ناپذیر. این سخن من نیز بخشی از آن اطلاعات است.»

«این خیلی ناراحت کننده است... می‌شود هر چیز دیگری را که می‌دانی بگویی؟»

«من نمیتوانم هر چه می‌دانم را بگویم. ولی می‌توانم به هر سوالی که مطرح می‌کنی پاسخ دهم. البته اگر پاسخ در این خانه باشد.»

کاغذی برداشتم و مخفیانه رویش عددی نوشتم و سپس آنرا بستم و پرت کردم به گوشه‌ای از خانه. گفتم:« بگو ببینم درون آن کاغذ چه عددی نوشته بودم؟» گربه گفت:«میو!» درست گفت! گفتم:« حالا چرا "گربه"؟ چرا سگ نه؟» گفت:« چون قرار نیست به تو خوش بگذرد.» و باز بی ادبانه گم شد...

حقیقتاً به من خوش نمی‌گذشت، هر گاه حس می‌کردم دارد خوش می‌گذرد دیوارها از چهار طرف به مرگ تهدیدم می‌کردند. یک کاغذ برداشتم و رویش نوشتم:«جهان آن بیرون مرز ندارد... از هر طرف بروی به دیوارهایش نمیرسی...» کاغذ را مچاله کردم و انداختم وسط اتاق. هردویمان به آن چشم دوختیم... گربه گفت:« خیلی شلخته ای! فقط کار منرا در وقت جست و جو سخت می‌کنی!» گفتم:« آشغال است... برو غورتش بده...» با لحنی تمسخرآمیز گفت:«آخِی!... معنی واژه‌هایی که نوشته بودی را نمی‌فهمی نه؟ دلم برایت می‌سوزد!» آه کشیدم و گفتم:« نه نمی‌فهمم... "جهان بی مرز" برای من سه کلمه‌ی بی معنی است... متناقض است... دیوارها... دیوارها مدام تهدیدم می‌کنند.» گربه تحت تاثیر قرار گرفته بود:« دشت چطور؟ یک دشت وسیع تصور کن!» گفتم:« بفرما!»

و کف خانه را 10 سانتی متر خاک فرا گرفت و روی خاک پر از چمنی زیبا و یکدست بود. دشت من به دیوار ها و کابینت های آشپزخانه و پایه های میز محدود بود. جوی کوچکی با آب زلال و درخششی لرزان از زیر شومینه جاری بود. گربه گفت:«همین؟» و در آغوش بته‌ای خود را پرتاب کرد. گفتم:« دشت وسیع همه اش برای من همین است.» سپس اندکی گریستم و اشک هایم خاک‌ها را شست و برد و خانه شد مثل قبل... شلوغ و به هم ریخته. کتابها از قفسه ها سر ریز کرده بودند و سیلشان یکی از مبل ها را برده بود. کتاب‌ها منبع تصورات من بودند. آن مقداری از اندیشه که اجازه داشتم از دنیای بیرون با خودم توشه بیاورم. کاغذهایی که اندیشه های جسته گریخته‌‌ام را رویشان می‌نوشتم چون فرش همه جا را پر کرده بود، آن‌هایی که برایم مهم بود را قاب می‌کردم و می‌زدم به دیوار. آنجا روی دیوار چند تصویر هم بود. تصویر یک دشت بزرگ منتهی به یک کوه. به آنها خیره شدم. کوه به یک سنگ بزرگ که رویش برف نشسته است می‌مانست. گربه گفت:«آخجون برف.» و قله را صعود کرد و سرش خورد به سقف. گفتم:« من حالم ازین زندگی استعاری داره به هم می‌خوره...» گربه ناگهان جدی شد:« هیچ استعاره‌ای درکار نیست... ما همه واقعی هستیم... در ذهن تو!»  سنگ سرد را لمس کردم، کمی برف روی دستم نشست و آب شد... حق با او بود... واقعی بود! خانه شلوغ بود... از پله ها مثل آبشار کاغذ پایین ریخته بود. تختم مثل قایقی روی عکس های خانوادگی‌‌ام موج می‌خورد. خواب برای من و گربه بی معنی بود ولی دوست داشتیم مدتی دراز بکشیم و چراغ ها را خاموش کنیم و نه به چیزی فکر کنیم و نه چیزی به یاد آوریم و انگار بمیریم.

            پرسیدم:«عشق چطور؟»گفت:« در این دیوارها نمی‌گنجد!» گفتم:« حال که صندوقچه‌ای که جرمم در آن بود را انداختم دور... پس چرا آزاد نمیشوم؟» گربه خندید! گفت:« معلوم است که با این حقّه آزاد نخواهی شد! تو یادت نمی آید چه کرده ای... مردم که می‌دانند.» « براستی من چه کرده ام؟» «نمیدانم.» « ولی من جرم و جنایت را از خاطر برده ام... حال پاک و طاهرم... ضرری برای کسی ندارم... باید آزادم کنند.» گربه باز خندید یا شاید خنده‌ی قدیمی اش بود که هنوز تمام نشده بود. گفت:«پسرم... تو عدالت را اشتباه فهمیده ای... عدالت در مورد جلوگیری از جرم نیست... عدالت در مورد انتقام است... انتقام جامعه از تو.»

            «جامعه چیست؟» «کلی آدم که یه جورایی تحمل کردن همدیگه رو پذیرفتن.» کلی آدم در خانه تصور کردم که همه کیپ تا کیپ هم ایستاده بودند و جای سوزن انداختن نبود. گفتم:«جامعه اینه؟» گفت:«نه خیلی بیشتر.» سپس نزدیک آمد و سعی کرد جوی مساله را حالی‌‌ام کند... گفت:« یک میلیون ذره‌ی غبار تصور کن!» کردم. شد یک کپه‌ی بزرگ غبار که روی کاناپه نشسته بود داشت روزنامه می‌خواند. گربه گفت:« آفرین! حالا جای تک تک ذرات غبار آدم بگذار!» عطسه‌ای سر دادم و گفتم:« نمی شود که... خانه‌‌ام می‌ترکد!» گربه چشم غره‌ای رفت:« بترکد جفتمان راحت شویم!» گفتم:«گربه تو چقدر نفهمی... نکند تو خود منی؟ هان؟» گفت:«میو!» که اینبار به معنی آره بود. افزود:« میو میو.» که یعنی من بخشی از تو اَم...

            گفتم:«اگر عدالت این است... گور بابای عدالت. می‌خواهند از من انتفام بگیرند. ولی من که من نیستم. من دیگر آن آدم مقصّر نیستم. خاطراتم پاک شده است.» گربه گفت:« بالاخره باید از یک نفر انتقام گرفته شود دیگر... نه؟» آرام دور شد و گفت:« تو پتانسیل دوباره تبدیل شدن به اون آدم رو در خودت داری!» با مشت کوبیدم به دیوار:«لعنت!» دیوار به مرگ تهدیدم کرد.

            یک روز همسرم به ملاقاتم آمد... همه اش گریه می‌کرد. گربه دم در به او گفت از جرم من پیش من حرفی نزند. گریه کرد و گفت باشد. از من پرسید:«دیگر دوستم نداری؟» گفتم:«بگذار چک کنم...» از گربه پرسیدم:«عشق چطور؟» گفت:«در این دیوار ها نمی‌گنجد.» به همسرم گفتم:« نه. خیلی متأسفم... بیایم بیرون جبران می‌کنم.» گربه آرام به من هشدار داد:«اِلی الابد.» از دستش رنجیدم. همسرم از من رنجید. رفت. به دنبالش دویدم. خوردم به دیوار و بر زمین افتادم. گفتم:«گربه! عکسش را گرفتی؟» گفت:«آره... ولی خوب نشد!» نشانم داد. چرت می‌گفت. زیبا بود. قاب شد. رفت روی دیوار. و بعد از آن من همیشه همسرم را گریان به خاطر آوردم و زیبا.

            یکبار از گربه پرسیدم:«چقدر گذشته است؟» گفت:«شش سال.» گفتم:«خدای من!» و آن موقع به خاطر عادت شلختگی‌ای که از کودکی در من مستولی شده بود، تا گردن در کاغذ و کتاب و مجسمه و ماکت بودم. گربه از آن اعماق بیرون پرید روی لوستر و گفت:« اینها را جمع کن... انسان چگونه می‌تواند در این به همریختگی دوام بیاورد؟» گفتم:«ولی اینها همه خاطرات و اندیشه های کسب شده‌ی من در این مدت اند... نمیتوانم از آنها دل بکنم!» همان موقع موجی آمد و کلی کاغذ را وارد دستگاه تنفسی‌‌ام کرد و سرفه‌‌ام گرفت. گربه گفت:« در این شش سال چه دستاورد قابل عرضه‌ای داشته‌ای؟ هان؟» اندیشیدم... پاسخ هیچ بود. شاید حق با گربه بود. شاید باید جعبه‌ی افکارم را خالی می‌کردم تا مگر جا برای هر آنچه ارزشمند تر است باز شود. گربه گفت:«هر چه کسب کرده‌ای را بر اساس اهمیت به پنج دسته تقسیم کن. چهار دسته‌ی کم ارزش تر را دور بریز و فقط یک پنجم والا را نگاه دار.» گفتم:« قبول... کمکم می‌کنی؟» گربه گفت:« فقط به این امید که زودتر ازین اوضاع خلاص شویم!»

مشغول خانه تکانی‌ای طاقت فرسا شدیم. تا اینکه خانه شد مثل آن اوایل و من به گربه گفتم:« پس این شش سال چه شد؟» گفت:«هیچی به هیچی... قرار نبوده است که است که تو در این خراب شده پیشرفتی کنی...» دلخور شدم و گفتم:«تو طرف منی یا اونها؟» خونسرد پاسخ داد:« طرف تو... ولی موظفم تو را با واقعیت ها رودررو کنم.» آن لحظه گربه با نگاهی ترحم آمیز بر من انداخت که هرگز فراموشش نکردم. در مقابل آن نگاه، احساس بدی به من دست نداد.

نگاهش تکرار شد. بار بعد که این نگاه را از او دیدم وقتی بود که پس از گوشه نشینی های فراوان به ایده‌ای بکر دست یافتم و سپس صدایش زدم تا ایده را با او در میان بگذارم. نخستین واکنشش فریاد بود:« عجب ایده‌ی احمقانه ای...» گفتم:« خیلی هم ایده‌ی خوبی است! ببین من براستی تنهایم، به یک همدم نیاز دارم... اگر مخالفی پس خودت همدم من شو...» گربه سری به علامت منفی تکان داد:« من نمی‌توانم چیزی بیش از یک گربه‌ی جست و جوگر باشم، دسترس پذیری کمی برای من در این جهانک وجود دارد.» « پس من یک همدم، برای خودم تصور خواهم کرد.»

گربه بی میل به نظر می‌آمد، و در انتقال بی میلی‌اش به من می‌کوشید:«تو نمیتوانی! اون موجود برای اینکه توقعات تورو برآورده کنه نیاز به حافظه داره... نیاز به توان پردازشی داره.... عروسک خیمه شب بازی که نمی‌خواهی! یک شخصیت درست و حسابی خاطرات بسیار می‌خواهد، ما اینجا جای اضافه نداریم که به خاطرات یک موجود فرضی اختصاص بدهیم.» پاسخی از پیش آماده شده ارائه دادم:«او رفیق منه... پس جامون نصف-نصف.» «خیلی احمقی... خاطرات از کجا می‌خواهی بیاوری؟» «خودم برایش طراحی می‌کنم: خاطرات شیرین و تلخ، بعضی مشترک و بعضی شخصی. صندوقچه‌های پر از سرّ زیر تختش، بقچه های گلدوزی شده‌ی پر از آرزو در کمدش. جامون کمه، احمق خواهیم بود، ولی عیب ندارد. در عوض دوتایی بهمون خوش خواهد گذشت.» گربه بسیار اندیشید و سپس گفت:« اگر خاطرات ساختگی در این خانه منتشر شود، ممکن است دیگر نتوانی تفاوت میان خاطرات حقیقی و ساختگی را دریابی... متوجه هستی؟» «مطمئن خواهم شد چنین اختلاطی پیش نیاید. در ضمن... چه اهمیتی دارد... تا زمانی که خاطره‌ای خوشی باشد، حقیقی بودن یا نبودنش بی‌اهمیت است.» گربه متفکرانه گفت:«البته هیچ انسان کاملی فقط از خاطره‌ی خوش شکل نگرفته است.» خندیدم و گفتم:« مثل اینکه کم کم داره از ایده‌ام خوشت می‌آد!»

باز اظهار بی میلی کرد و روی از من برگرداند. ملتمسانه گفتم:« در این 6 سال مرا با این میزان از هیجان دیده بودی؟»گربه سرش را به سوی من آورد:« نه! در این 6 سال تو را با این میزان از حماقت ندیده بودم.»

و درست در آن لحظه نگاه ترحم‌آمیزش را باز بر من انداخت. معنی اش بر من پنهان بود، آیا شکست را در این ایده به وضوح می‌دید؟ نمی‌دانستم مکث او و درازای این نگاه از چه روست؟ گفت:« ولی بازرس‌ها...» ادامه‌ی حرفش را خورد. چشمانش را بست.

گفتم:«ولی بازرس‌ها چی؟» جوابم را نداد. چشمانش را گشود، و دیگر خبری از نگاه ترحم‌آمیز نبود. لبخند زد و آرام گفت:« میو میو میو.» که یعنی کلّی کار سرمون ریخته! من خندیدم و شادمان از جای پریدم و در خانه دویدم.

از همان لحظه کار سخت و طاقت فرسای من آغاز شد. نخست طبقه‌ی فوقانی را از هرچه خاطره و اندیشه بود تهی کردم و همه را به پایین انتقال دادم. پایین آنقدر شلوغ شده بود که دیگر جایی برای راه رفتن نمانده بود. صرفاً می‌شد روی کتاب ها سر خورد یا توی کاغذهای کرال رفت.

سپس طبقه‌ی بالا را درست مثل طبقه‌ی پایین از نو ساختم. روزهای پیاپی بر سر اینکار  از پی هم رفت. نه خوابیدم و نه استراحت بر خود روا داشتم. گربه تمام وقت می‌‌ایستاد بالای لوستر و تلاش های مرا نظاره می‌کرد. جزئیات طبقه‌ی بالا با پایین مو نمی‌زد. تفاوت اگر بود، سلیقه و زیبایی افزون بود که در ساخت طبقه‌ی بالا بکار برده بودم تا کارم تهی از خلاقیت نباشد که حوصله‌‌ام سر نرود. همه‌ی این تلاش ها برای این بود که همدم گمان نکند جایگاه من بهتر از اوست. گربه حرف نمی‌زد، فقط نگاه می‌کرد. من سرم پایین و گرم کار بود. می‌ترسیدم نگاهش کنم، می‌ترسیدم سرم را بالا بیاورم و ببینم از آن بالا نگاه ترحم‌آمیزش بر من فرود می‌‌آید.

بنّایی که تمام شد چندین بار پله ها را بالا و پایین رفتم و نگاه انداختم تا کمبودی اگر هست جبرانش کنم. خیالم که جمع شد شروع کردم به طراحی شخصیت همدم که عبارت بود از مشتی فکر و خاطره. این کار را نشسته پشت میز، بدون نیاز به حرکت و جنب و جوش انجام می‌دادم، با اینحال بی نهایت طاقت فرسا بود. قبل از آغاز کار نخست یکدور کامل تمام اندوخته‌ی خود را مرور کردم و سپس با ترکیب کردن و به هم ریختن آنها برای شخصیت همدم ملات ساختم. همین کار ماه ها به طول انجامید. وسواس من بسیار بود، چون می‌خواستم همدم آدم هیجان انگیزی باشد، باید حرف های نویی برایم می‌زد، نه آنچه خودم از پیش تجربه کرده بودم. امّا حرف نو زدن، که از انتزاع نشئت می‌گرفت عملاً برای چنین مخلوقی غیر ممکن بود.

 روش کار به این صورت بود که یک برگه کاغذ بر می‌داشتم، بالایش یک ضربدر کوچک می‌کشیدم که مشخص می‌کرد این برگه مربوط به همدم است. این کار از اختلاط جلوگیری می‌کرد. سپس پس از کلی مطالعه چند خط تفکر یا خاطره روی آن می‌نوشتم و در آخر در طبقه بالا رهایش می‌کردم. گاهی اوقات چند کتاب از پایین می‌بردم و در بالا درسته میگذاشتم، یا از وسط دو نیم می‌کردمشان و نیمی را در پایین می‌گذاشتم و نیمی در بالا تا من و همدم مکمل هم شویم. و گاهی صرفاً تفکر خودم را کپی می‌کردم برای همدم و بالایش یک ضربدر می‌زدم تا با همدم تفاهم داشته باشم.

پس از این مدت کار بی وقفه آخرین کاغذ را بالا گذاشتم و لحظه‌ای درنگ کردم که: بس نیست؟ می‌توانم باز هم پیش بروم ولی در آن صورت همدم شخصیتی پیچیده‌تر از خودم خواهد داشت که در اینصورت معاشرت با او برایم دشوار خواهد بود. گربه صبر و سکوتش را در حین درنگ من شکاند و گفت:«استادانه بود، هر آنچه کردی.»

« به نظرت خوب شده است؟»

«من عاشق شخصیتش شده ام... به خصوص از آن لحاظ که لحظه ای بند یک جا نمی‌شود و دائم در جنب و جوش است.» تعریفش حسابی حالم را جا آورد و دور برم داشت و گفتم:«نگرانم... آنقدر خوب طراحی شده است که می‌ترسم حوصله‌اش از من سر برود و از من گریزان شود.» گفت:«نگران نباش. به اندازه‌ی کافی به تو وابسته است که تا ابد کنارت بماند. حالا بگو... قدم بعدی چیست؟» «حال کافیست تصور کنم ازین در می‌آید داخل و بعد اینجا خواهد بود، الی الابد.» گربه خندید. من هم لبخند زدم. خسته بودم. « قبل از این لحظه‌ی بزرگ می‌روم چرتی بزنم.»

مدتی خوابیدم و به هیچ چیز فکر نکردم. با آرامش خواب را به انتها رساندم و آنگاه که برخاستم خانه مثل همیشه سوت و کور بود. چشم‌هایم را مالش دادم و کفش اسکی به پا کردم. تا آشپزخانه روی خاطرات سه سالگی‌‌ام اسکی کردم و یک لیوان آب ریختم و مشغول سرکشیدنش شدم. ناگهان صدایی از پشت سر آمد... با دهان پر از آب، بی‌درنگ برگشتم. همدم بود.

«ساعت خواب عزیزم! اگه بدونی بالا چقدر بهم ریخته ست! گربه دارد کمکم می‌کنه هر چیزو بذارم سر جاش... تو حالت خوبه؟ چرا اینقدر متحیری!» و خندید... آنقدر شیرین که سرتاسر خانه را پر از آینه تصور کردم تا خنده‌ی او را برایم بازتاب دهند و او ازین خانه‌ی پر از آینه ذوق کرد و خنده‌اش دقیقه‌ای به درازا کشید.

نفس عمیقی کشیدم:« من خوبم... خیلی هم خوبم. تو برو بالا. من هم با شیرینی می‌‌آیم و به شما ملحق می‌شوم.» همدم دوان دوان از پله ها بالا رفت. صدای دویدن و این سو و آنسو رفتن‌هایش از طبقه‌ی بالا می‌‌آمد. آب را تا انتها سر کشیدم و ظرفی پر از شیرینی‌ای خوش بر و رو در دست خود تصور کردم. به سمت پله ها راه افتادم. قدم هایم سست شده بود. در خاطراتم طعمی به این خوشی نبود. صعود از آن پله ها را هیچگاه فراموش نکردم و آنگاه که در برابر پله‌ی پایانی ایستادم و درنگ کردم را. صدای زنگ در آمد... نا مهربانانه.

آمدم پایین و درب را گشودم. تا نیمه که باز شد فشاری قوی از پشت آن مرا به زمین پرتاب کرد. درب گشوده شد و دو نفر به داخل آمدند، صداهای طبقه‌ی بالا به سکوت تبدیل شد. آن دو نفر بازرس‌ها بودند!

گربه از پله ها پایین دوید و هراسان خود را به من رساند.گفت:«آمده اند برای تفتیش... مرا ببخش... دیگر کاری از دستمان ساخته نیست.» منظور حرفهایش را به خوبی نمی‌فهیدم. بازرس‌ها ظاهری خشن و کت و شوار به تن داشتند. یکی جلوتر آمد و گفت:«از خانه‌ی شما فرکانس احساسات ممنوعه دریافت شده است. توضیحی داری؟» دیگری در برگه‌ی گزارشش یادداشت کرد.

گفتم:«حتماً اشتباهی شده است.» هنوز پخش بر زمین بودم، برخاستم و خود را راست و ریست کردم. بازرس اوّل جلو آمد و دیگری نوشت. پرسید:«چرا عصبی به نظر می‌رسی؟» گفتم:«نه! عصبی به نظر نمیرسم.» ولی عصبی به نظر می‌رسیدم. همانجا از شدت نفرت صحنه‌ی مرگ دل‌خراش هر دو بازرس را در ذهنم تصور کردم. غافل ازینکه ذهن من همین خانه است و نمایش مرگ بازرس‌ها درست جلوی چشمشان اجرا شد و حتی اندکی خون بر پیرهن سفید بازرس اوّل ریخت. بازرس دیگر نوشت. به نظر آمد خشمگین شده است، مرا درون سطل زباله‌ی آشپزخانه کرد و درب آن را گذاشت و گفت:« دیگر نبینم ازین غلطا کنی.» سپس مشغول تفتیش شد. کتاب ها را بررسی کرد، یکی یکی آنها را باز می‌کرد و صفحه‌ای که نشانک در آن بود را می‌خواند. کاغذها را جسته گریخته برمی‌داشت و در دهان میگذاشت و می‌جوید و می‌چشید و تفاله اش را به گوشه‌ای تف می‌کرد. بازرس دوم پشت سر او راه می‌رفت و می‌‌نوشت.

پس از چند دقیقه مرا از سطل در‌آورد. پرسید:«این پله ها به کجا می‌رود؟» گفتم:«آن بالا آرشیو فیلم و سریال دارم، که اگر افتخار می‌دهید برویم نشانتان بدهم؟» گفت:« نه ممنون! اهل فیلم نیستم.» از همکارش پرسید:« تو فیلم دوست نداری؟» همکار قلمی بر کاغذ زد. سپس آن را به سمت ما گرفت. رویش نوشته بود :«نه.» بازرس اوّل ادامه داد:«چند پرسش روتین دیگر مانده است که پیش از رفتن باید مطرح کنم... سریع یک اندیشه‌ی انتزاعی ارائه بده...» من هم به ذهنم فشار آوردم، خانه لرزید و یک چیز خوب تحویل آقایان دادم. یک دختربچه‌ی سه ساله، با لباس شاهزادگان سوار بر یک اسب قدرتمند و آنقدر بزرگ که حتماً وجود دختربچه را روی خود حس نمیکرد، دخترک با یک دست افسار اسب را و با دست دیگرش یک مگس‌کش پلاستیکی را همچون شمشیر به سوی جلو گرفته بود.

دو بازرس به انتزاع خیره شدند. این یک آزمون متداول بود. از کیفیات انتزاع پی به روحیات آدم می‌بردند. اولی گفت:«بدک نیست.» دومی چیزی نوشت مفصل تر از توضیح همکارش. ترس به آرامی داشت از من رخت بر می‌بست. منتظر بودم هر لحظه خداحافظی کنند و بروند. ولی این اتفاق هرگز به این سادگی رخ نداد. صدایی از طبقه‌ی بالا آرامش همه‌مان را به هم زد. گربه پرسید:«نصفه شبی خواب بد دیده‌‌ای؟» خواب بد نمی‌دیدم. امّا آنچه در آن لحظات در بیداری می‌دیدم دست کمی از خواب بد نداشت.

نگاه بازرس مملو از شک شد. پاهای من از ترس فلج شد و بر زانووانم افتادم. گفت:«دروغ گفتی؟» از پله ها بالا دوید، گربه کنار دست من ایستاد و سرش را پایین انداخت. همینکه بازرس درب طبقه‌ی بالا را گشود،گفت:«به به! می‌بینم اینجا یک مورد C حاد داریم! از آخرین باری که مورد C می‌بینم چند سالی می‌گذرد.» و داخل پرید. صدای قدم های سنگین و سپس درگیری‌ای پر از خشونت گوش می‌رسید و هر نُت ازین موسیقی وحشت با زهی دندانه‌دار بر اعصاب من نواخته می‌شد. در نهایت بازرس بیرون آمد در حالیکه یقه‌ی همدم را گرفته بود. همدم با وحشت به من وگربه چشم دوخته بود. بازرس در حالیکه از پله ها پایین می‌‌آمد با دست آزادش بشکنی زد و طبقه‌ی بالا و محتویاتش به کل محو شد و خانه به شکل مکعبی خام در آمد و پلکانی که در وسط آن نیمه کاره در هوا رهایتان می‌کرد مسخره جلوه می‌‌نمود. هر چه کتاب و خاطره آن بالا بود نیست شده بود. بازرس پله به پله پایین می‌‌آمد و همدم بر پله ها کشیده می‌شد. بازرس دوم بی وقفه می‌نوشت.

گفت:«احمق.» با من بود. اسلحه اش را به دست گرفت و به سر همدم اشاره رفت... نوک اسلحه در لابلای موهای خوش عطر او گم شد. و من فریاد زدم:«نه!» و فریاد من با صدای شلیک گلوله در هم آمیخت. و هوا در خون اون غوطه‌ور شد. بازرس گفت:« همین‌قدر بس است.» و منتظر شد تا همکارش پایان جمله را نقطه بگذارد و بعد بروند. من ماندم و گربه‌ی سخنگو و یک جنازه که خون از او می‌ریخت لابلای خاطراتم و گفتم:«میخواهم دیگر نباشد.» و دیگر نبود و گفتم:«میخواهم دیگر نباشم.» ولی همچنان بودم... سر به زمین گذاشتم و به بدبختی خود گریستم. سیل بر زمین جاری شده بود ولی از گربه صدایی در نمی آمد. ترسیدم... ترسیدم او را هم از دست داده باشم. سر برآوردم و دیدم آرام یک گوشه نشسته و همچنان یار وفادار من است.

***

پس از هر لحظه لحظه‌ای دیگر بود و چیست ازین آزاردهنده تر؟ پس از هر خواب بیداری و پس از هر جنون، سلامت عقلی... گاه افکار آزاردهنده‌ای چون گازی سرخ رنگ مکعب را فرا می‌گرفت و نفس کشیدن را مشکل می‌ساخت. بسیار طول می‌کشید تا دستگاه تهویه بر این گاز که از ذراتی تکثیر شونده تشکیل شده بود، پیروز شود و هوا شفافیت خود را باز یابد. و این گاز سرخ، این غبار مریخی، چیزی نبود جز گرد خون خشک شده‌ی همدم... این همدم کیست که خون او از هر منفذی بیرون می‌‌چکد؟... گربه می‌گوید ما نمی‌دانیم همدم کیست... آیا اصلاً وجود داشته است یا خیالی بیش نبوده است... می‌گوید هر اطلاعات معناداری در مورد او از بین رفته است و حال آنچه مانده، غمیست بی معنی.

پرنده‌ی کوچک که زیر گلویش آبی بود، هراسان در خانه پرواز می‌کرد. خود را که به دیواری می‌‌چسباند تاپ تاپ قلبش را به چشم می‌‌دیدم. گربه جهید و پرنده را به پنجه گرفت و مراحل خوردنش را من دیگر تماشا نکردم. سپس به سرزنش گفت:« پرنده بازی ممنوع رفیق!» دلخور شدم و گفتم:« تو طرف منی یا اونها؟» گفت:«مییووو.» گفتم:« تا کِی؟» گفت:«اِلی الابد.» گفتم:« با یاد همه‌ی آنهایی که از دست داده ام؟» گفت:«هر چه سبک تر باشی راحت‌تر است.». سطل زباله را با دستش به سویم هل داد و من انتهای آن گودال سیاه را هر چه چشم باریک کردم ندیدم.

پایان.