داستان کوتاه: اوتوبوس

 

همه‌ی‌ مسافران اوتوبوس به سمت پنجره سمت چپ رفته بودند، به جایی دوردست می‌نگریستند. آنجا که ابرهای تیره گاه با رعدوبرق‌های غرّان به رنگ سفید منوّر می‌شدند و گاه فوران‌های دهانه‌ی به تازگی گشوده‌شده‌ی دماوند خون سرخ بر آن‌ها می‌پاشید... نیمه‌های ظهر بود و خورشید رمقی برای تابش به تهران نداشت... صدای آژیر در شهر میپیچید... فریاد فوران فوران به گوش میرسید... گه گاهی زلزله‌های مهیبی ‌می‌آمد و زمین دهن باز ‌می‌کرد و وای که دندانهایش چه سفید بود. مردم در حال فرار بالای سرشان را می‌نگریستند و از تماشای خاکستری که هنوز درست به زیر گلویشان نرسیده بود احساس خفگی ‌می‌کردند... دماوند می‌غرید و زوزه می‌کشید... می‌گفتند خون او جاری شده و هر چه لمس کند را می‌سوزاند... می‌گفتند چیزی نمانده تا به تهران برسد.

هر کس برای فرار به جایی ‌می‌اندیشید. به شهری که یادش ‌می‌آمد پدربزرگش روزی به او گفته بود:«اصالت ما از آنجاست...». به روستایی که چند فامیل فراموش شده در آنجا دارد، یا به کنار دریایی که ویلایش بلااستفاده افتاده و یا به آنجا که همیشه آرزوی رفتنش را داشته است. به طرز عجیبی حال هیچ کس احساس نمی‌کند با گم شدن تهران زیر خاکسترها، زندگی‌اش تمام شده است. همه شهری دیگر را از پیش زیر سر داشته‌اند.

اوتوبوس همچون مردان خسته که بر یک پای خود تکیه می‌کنند، به سمت چپ خم شده بود. یک مسافر جلو دوید و به راننده گفت:«آقای راننده! چرا راه نمیفتیم؟» راننده چیزی نگفت، شاگرد‌راننده جلو آمد و گفت:« هنوز یک نفر نیامده است....» ایستاد در ابتدای راهروی اوتوبوس و گفت:«همه بنشینید سر جایتان! میخواهم بشمرم!»

مردم نشستند. شاگرد‌راننده به چهره‌های تاریک آنها چشم دوخت. پیش از آنکه شمردن را آغاز کند، چراغ‌های داخل اوتوبوس را روشن کرد. آری... یک جای خالی در انتهای اوتوبوس به چشم ‌می‌آمد... با دست اشاره کرد و گفت:«ببینید... آنجا خالی است... نمی‌توانیم راه بیفتیم.. مگر تو می‌خواهی پولش را بدهی!.»

یکی از مسافرین خطاب به راننده گفت:«صدای آژیر‌ها را نمیشنوید؟ اگر راه نیفتید میمیریم...» راننده خونسرد به جلو نگاه ‌می‌کرد، حتی منظره‌ی آتشفشان نیز جذابیتی برای اون نداشت و صدای مسافران را نمی‌شنید، گویی میان او و مسافران عایق صوتی قرار دارد. نیم وجب سبیل ضخیمش روی لبانش را پوشانده بود. شاگرد‌راننده باز جای او گفت:« فکری به ذهنت میرسد؟ مطرح کن... نمیبینی..؟ یه نفر کم است! » مسافر شاکی فکری کرد، نگاهی به جای خالی انداخت... و گفت:«نمیدانم!» و بعد شاگرد‌راننده به او گفت:« پس بنشین سر جایت... و ساکت باش...» درب اوتوبوس را باز کرد و فریادی بی پایان را آغاز نمود:«قم... قم.... قم حرکت!» ولی هیچ کدام از مردمی که آن بیرون هراسان به دنبال راهی برای فرار بودند، به او توجه‌ای نکردند.

دقایق به وحشت میگذشت. آسمان تیره‌تر میشد. ترس مردم شدیدتر. یکی بود کنار شیشه که مدام میگفت:« ببینید... خاکستر می‌ریزد از آسمان...» مردی از جایش برخاست، در حالی‌که کیفش را محکم در آغوشش گرفته بود. همه نگاه‌ها جلب او شد...

« من دیگر درون این اوتوبوس نمی‌مانم... من می‌روم...»

فریاد اعتراض مسافران به آن مرد به هوا خاست، و شاگرد‌راننده در اطرافش دنبال جسمی محکم می‌گشت تا به سوی سر این مرد پرتاب کند. یکی می‌گفت: «اگر تو بروی آنگاه باید منتظر دو نفر بمانیم»

و مردی که قصد رفتن داشت، گفت:« اگر پیاده رفته بودم تا به حال رسیده بودم قم...» شاگردراننده گفت:«مردک خودخواه... میخواهی این‌ همه آدم رو با رفتنت به کام مرگ بفرستی؟» او پی در پی جواب این و آن را با قاطعیت میداد ولی بوضوح در مورد رفتن به لحاظ اخلاقی مردد بود. بخصوص وقتی دختر بچه‌ای که در اوتوبوس بود با حالتی معصومانه به او گفت:«آقا... لطفاً... نرو!...» ناراضی نشست سر جایش و موسیقی‌ای در گوشش گذاشت و باز همه ساکت شدند... شاگرد‌راننده گفت:« نگران نباشید، الان پیدا میکنم اون نفر آخر رو...» و بعد به گونه‌ای غیورانه فریاد زد:«قم... حرکت...» که صدای مهیبش همنوا با زوزه‌ی رعد آسای دماوند تمام پایانه‌ی مسافربری را پر کرد.

مردی میانسال این صدا را شنید و با تردید نزدیک اوتوبوس شد... ده‎ها چشم از آن داخل با امید به او دوخته شد. نزدیک آمد مقابل شاگرد‌راننده و گفت:« گفتی قم؟» شاگرد‌راننده شادی کنان گفت:«بله جانم! بیا بالا» مرد گفت:« چند میگیری؟» و شاگرد‌راننده در حالیکه راه را برای او باز ‌می‌کرد گفت:« هفت تومان... ببین VIP ئه اوتوبوسمون...»

صدای انفجاری مهیب از جانب دماوند آمد. میشد تکه‌های مواد مذاب را که از دهانه‌ی دماوند پرتاب شده اند و در هوا پرواز میکنند را به چشم دید.

«پنج بیشتر نمیدم...»

«پنج تومان؟ راه نداره! فکر کردی با پنج تومان کسی تو رو میبره قم؟»

« هر هفته چهار بار میرم و میام... تو داری گرون میگیری..»

«برو آقا... برو سوار همون پنج تومانیا بشو...» و مرد با حالتی بی میل رفت و کمک راننده باز شروع کرد به فریاد زدن:«قم... قم» نگاهش به عقب اوتوبوس افتاد... آرام به راننده گفت:«افسر داره میاد... یکم جابجا کن» و راننده با حالتی خونسرد پنج متر اوتوبوس را به قم نزدیک کرد.

مسافرین نا امید شده و چشم به زمین دوخته بودند. هر از چند گاهی صدای رعد و برق‌های ابرهای خاکستر از دوردست اندکی تکانشان میداد... ترمینال گویی خالی شده بود. خاکستر‌ها از دور به برفهایی کثیف میماندند. تهران مرده بود. تهران داشت از شمال شرق زیر خون دماوند دفن میشد. خون‌ها انداخته بودند از اتوبان امام علی با سرعت می‌آمدند سمت جنوب. خداروشکر ترافیک تونل رسالت کمی معطلشون کرده بود.

مردی که بار قبل می‌خواست برود، باز برخاست. شیطان باز آمده بود در جلد او و مصمم کرده بودش که برود. گفت:«من می‌روم...» مسافرین دیگر همه بی‌رمق و ناامید، کسی چیزی نگفت. مرد گفت:«دارم می‌رومها...» حتی دختر بچه هم دیگر چیزی نگفت. « باشد پس... من می‌روم...» همین که خواست قدمی بردارد، نفر پشتی‌اش برخاست و دو دست گرفت به دور سر او و یک پیچش ظریف به آن گردن باریک داد و گردن مرد صدای "تقّ"ی کرد و مرد دیگر چیزی نگفت. سپس او را رها کرد بر صندلی‌اش و کمربند او را برایش بست. سرجایش نشست و گفت:«ببینید... دیدید گفتم داره خاکستر می‌باره....»

از دور جوانی آمد به شمایل یک دانشجو. بر شانه‌هایش خاکستر نشسته بود. انگار استادشان دیر تعطیل کرده بودش و از غافله‌ی مردم گریزان از تهران جا مانده بود. آمد مقابل شاگردراننده‌ی نا امید که حال ساکت شده بود، گفت : «هی آقا... کجا می‌روید؟» شاگرد‌راننده گفت:«سر قبر من...»

جوان دستش را گذاشت بر شانه‌ی شاگرد‌راننده و گفت:« چرا ناراحتی مرد... دنیا که به آخر نرسیده است... به من بگو...کجا می‌روید؟»

شاگرد‌راننده با چشمان اشک آلود به جوان نگریست:«چه فایده داره... تو که مسافر قم نیستی... عاقبت ما مرگ است.» ساختمان‌های آن اطراف یک به یک فرو می‌ریختند. زمین جا به جا ترک می‌خورد و خاکستر می‌بلعید. اصوات مهیب گویی پایانی نداشتند. با این حال جوان لبخند زد و جوری که همه بشنوند گفت:«چرا اتفاقا... میخواهم بروم قم...»

شاگرد‌راننده ناباورانه گفت:« هفت تومان کرایه‌مان هستا... » جوانک دست در جیب کرد و از آنجا یک ده تومانی به او داد. شادی همچون عطری غریب در اوتوبوس پیچید و به عمق جان همگان نفوذ کرد! خواب می‌دیدند؟ همه جمع شدند سمت راست اوتوبوس تا چهره‌ی رعنای جوان را ببینند... بی شک او ناجی همگان بود.

جوان خواست تا قدم بگذارد به داخل اوتوبوس که شاگرد‌راننده متوقفش کرد. «صبر کن ببینم.... نیا داخل...» یک "چرا؟"ی قلبمه بر صورت همگان نقش بست. شاگرد‌راننده گفت:« قبل از اینکه بیای داخل باید ببینم 3 تومان پول‌خرد پیدا می‌کنم که بقیه پولت را بدهم یا نه.»

و گشت... جیبهایش را یک به یک گشت، از هر کدام به طرز معجزه‌آسایی یک پانصد تومانی و بعد یکی از درون داشبور اوتوبوس و یکی هم توی جیب پیراهنش. روی هم شد 3 تومان و لبخند شاگرد‌راننده روی صورتش کشیده شد. دستش را برد به سمت جوان:«بپر بالا رفیق...»

جوان دست او را گرفت و شاگرد‌راننده او را کشید بالا در آغوش خود «پسر... تو ما رو نجات دادی!» و بعد جوان را به درون اوتوبوس راهنمایی کرد. درب را بست و راننده اوتوبوس را به حرکت انداخت. جوان در اوتوبوس پیش می‌رفت و همه برای او ماچ و درود می‌فرستادند. فریاد شادی به راه افتاده بود. حال حتی سبیل راننده هم نمیتوانست لبخند رضایتش را پنهان کند. جوان سر به زیر و ماخوذ به حیا پیش رفت به سمت انتهای اوتوبوس تا در جای خالی‌ای که باقی مسافرین با چند شاخه گل تزئینش کرده بودند بنشیند.

و در پایان قصه... اوتوبوس به سمت قم راه افتاد و آخر از همه تهران را ترک کرد و پشت سرش چراغ‌ها را خاموش و درب را قفل کرد و کلید را گذاشت زیر پادری.